جوانی جرم نیست
محمد اشجاری
دوشنبه 12 مرداد روز جوان است، روز انسان های سرشار از نشاط شادابی و امید که در جستجوی خویشتن خویش کنجکاوانه در تکاپو و کنکاش هستند و آنچنان غرق در هویت یابی و استقلال طلبی شده اند که پیروزی را در عدم پیروی از دیگران می دانند. نشانه جوانی همین است که با روحیه ایی آرمان گرایانه و پرسشگر و حقیقت جویی و آزادی خواهی بپردازد و چه زیباست داشتن سوال هایی بزرگ و ناآرامی در کشف پاسخ آن. در هزاره سوم و عصر ارتباطات از هز دوره دیگری اطلاعات با کمیت و کیفیت بیشتری در فضا منتشر شده است و به راحتی می توان پاسخ این پرسش ها را که دیگر به منابعی محدود، محدود نمی شود. در دنیای بی انتهای اینترنت راهکارها و راه حل های فراوان و گوناگونی پیش روی این نسل جستجوگر گشوده شده است. حال باید دانست این جهان سرشار از پاسخ های سوال انگیز چگونه جوابگوی روحیات جوانی است که در یک فرهنگ ایرانی و اسلامی در حال اجتماعی شدن، فرهنگ پذیری و کسب تجربه است. برای تحلیل موضوع می بایست اشاره ای به اهداف جامعه امروزین ایران شود و اینکه آیا نسل های گذشته که وظیقه داشته اند فرهنگ این جامعه را به نسل های بعدب منتقل کنند کار خودشان را به درستی انجام داده اند و به درستی توانسته اند این فرهنگ را در تعامل با سایر فرهنگ ها روزآمد و به هنگام نمایند تا اینچنین دچار خلاء و روزنه هایی خالی از عناصر فرهنگی مناسب نگردد. در بیانی ساده تر لازم است یه صراحت به خانواده ها هشداری جدی داده شود تا جوان هایشان را درک کنند و به اصطلاح آنها را بیشتر بفهمند و به دید یک مجرم به آنها نگاه نکنند. چرا که فرهنگ سالم و کاملی را برای این نسل دیجیتالی به ارمغان نیاورده اید و میراث گذشتگان را از میان هزاران جنگ و شبیه خون فرهنگی به سلامت عبور نداده اید تا به امروز به سرمنزل مقصود برسانید و امروز مسئولین جامعه و والدین چه خودخواهانه و بی رحمانه جوانان نسل چهارم انقلاب را به مسائلی که خود آنها را برایشان به وجود آورده اند متهم می کنندو در ژستی فهیمانه این نسل را دچار بحران هویت، دین گریزی و لذت طلبی می دانند و می گویند که در پیگیری هدف و فلسفه زندگی راه را گم کرده اند و متأثر از شور جوانی زود جوگیر می شوند و از مدها تبعیت می کنند. به این نسل از خود راضی پیشنهاد می شود حداقل به مناسبت روز جوان هم که شده به سهم خود از این اتهامات بیاندیشند و به یاد بیاورند روزهای جوانی خود را که چگونه جوانی کرده اند و توسط نسل های قبل از خود به چنین اتهاماتی دچار بوده اند. شاید در پاسخ افراد این نسل که اکثراً متولدین دهه سی هستند بگویند که ما نسلی بودیم که در دوران جوانی انقلابی اسلامی را رقم زدیم و در جنگ تحمیلی حماسه آفریدیم اما دقیقاً مشکل از همین جا شروع می شود. چرا که هدف و فلسفه زندگی این نسل را معنویت، عدالت، خداجویی، آزادگی و رستگاری تشکیل داده بود اما پس از سالهای جنگ اهدافی مادی جای این همه زیبایی را گرفته اند و حالا دیگر به جای فداکاری و مهین پرستی خودخواهی و حسادت نشسته است و تکبر و ریا جایگزین از خودگذشتگی و نوع دوستی شده است و به طور کلی دیگر کسی به ارزش مدارانه زیستن بها نمی دهد و همین نسل به دنبال کسب موفقیت است و موفقیت را در دارایی بیشتر می بیند و شاید به زبان، هنوز از قناعت، مهرورزی، صداقت، سالم زیستن و درستکاری سخن بگوید اما برای داشتن اتومبیلی با مدل بالاتر و منزلی در محله ای بهتر همه این ارزش ها را زیرپا می گذارد. پس چگونه می تواند وقتی چنین آسان حرف و عملش از زمین تا آسمان فاصله دارد از جوانی که تربیت کرده انتظار پیگیری هویت و اهدافی معنوی را داشته باشد. پدرها و مادرها شما متهم اید. وقتی می گفتید دروغگو دشمن خداست یادتان میرفت وقتی طلبکاری بر در خانه تان می آید به فرزندتان دروغ یاد ندهید که به او بگوید خانه نیستید. وای خدا که چه قدر دشمن داری. پس بیایید در این هفته به خود و اهداف زندگی تان بیشتر بیاندیشید البته به اهدافی که به آن عمل می کنید نه به آن فکر کرده و یا فقط به زبان می آورید مطمئن باشید پس از اینکه به اندیشیدن خطر کردید در خواهید یافت که چرا گسستی این چنین عمیق میان شما و نسل های جوان ایجاد شده است و شاید به علل بحران هویت امروزه پی ببرید و دیگر جوانانتان گله نکنند که چرا درکشان نمی کنید؟ پس حتماً بیاندیشید. وای به حال آن جامعه ای که میان گذشته و آینده اش دیواری از بی اعتمادی بنا شده باشد.
نسل سوخته
محمداشجاری
در طول سالهای 55 تا 65 جمعیتی 20 میلیونی به جامعه ایران افزوده شد که به دلیل مشکلات فراوانی که بر سر راه این نسل از جامعه ایران وجود داشته و دارد این نسل را می توان نسل سوخته ایران خطاب نمود. مشکلاتی که از همان بدو تولد با ما همراه بوده و هست از کمبود شیرخشک و نبودن مهدکودک گرفته تا اثرات جنگ تحمیلی و مشکلات روحی و روانی ناشی از آن که مطمئناً بر روی این نسل که در آن زمان در سنین خردسالی بوده اند بیشتر تأثیر داشته است من که یکی از اعضاء این نسل سوخته هستم براحتی بیاد دارم که چگونه با کمبود مدرسه و فضاهای آموزشی مواجه بودیم تا جایی که حتی مجبور می شدیم در کلاسهای 75 نفره به اصطلاح درس بخوانیم در مناطق محروم وضعیت نامناسبتر بود تا جایی که میان نیمکتها موکت انداخته بودند و دانش آموزان مجبور بودن با نشستن بر روی زمین ادامه تحصیل دهند. البته این در زمانی بود که در مدرسه حضور داشتیم و مجبور نبودیم که در روستاها و مناطق امن حومه شهر از طریق تلویزیون و یا افراد بزرگتر خانواده دوران تحصیل را سپری کنیم و یا اینکه بسیاری از زمان حضور در مدرسه را در سنگرهایی که در کف حیاط مدارس به شکل زیرزمین ساخته بودند سنگر بگیریم. پس از این سالها این موج 20 میلیونی به مقطع متوسطه رسیدند و مشکل دیگری برای این نسل رقم خورد و آن نظام جدید آموزش متوسطه بود که بر روی این نسل آزمایش شد و چه دردسرهایی که نداشت و چه زجرهایی که نکشیدیم. خیلی ها از ادامه آموزش و تحصیل منصرف شدند و تعداد کثیری از این نسل به پیش دانشگاهی و پشت درهای دانشگاه رسیدند آنقدر این موج سنگین بود که دولت مجبور به فروش سربازی شد و تعداد زیادی از مرفهین جامعه در قانونی نابرابر دوسال از زندگی فرزندان خود را خریدند اما مشکل اساسی کنکور بود که اگر کسی از این نسل وامانده می توانست از این سد عظیم بگذرد افتخاری می شد برای خانواده اش چراکه از هر ده نفر تنها یک نفر شانس پیروزی در نبرد کنکور را داشت و این چنین بود که دانشگاه آزاد رونق گرفت و به دنبال آن پیام نور نیز به یاری سایر مراکز علمی آمد و همچنان که نهضت مدرسه سازی در شهرها و روستاها دنبال می شد. نهضت دانشگاه سازی در تمام شهرهای کوچک و بزرگ و حتی برخی روستاها نیز به یکی از برنامه های اساسی مردم و مسئولین تبدیل شده بود. چندی نگذشت که این موج خسته و پریشان در جستجوی شغل با مدارکی که در دست داشتند یا بدون مدرک بر سر دولت خراب شدند و اشتغالزایی و کارآفرینی شعار جدید دولتها شد اما در کنار شغل مسئله ازدواج و مسکن هم کم کم مطرح گردید و از آنجائیکه این نسل بدون دعوت قبلی تشریف فرما شده بودند انگار کسی منتظر آنها نبود تا برای آنها برنامه ریزی کند. تعدادی از نفرات نسل های گذشته خوشحال از اینکه زودتر شغلی را تصاحب کرده بودند همچون اختاپوس بر روی این نسل بیچاره چمبره زدند و مانند زالو خون این درماندگان سرگردان را مکیدن و بار خود را بستند و از طریق زمین خواری و استفاده از رانتها و بازاری که از نسل سوخته برایشان به ارمغان آورده شده بود فاصله طبقاتی خود را با این سوخته دلان بیشتر و بیشتر کردند. این قصه تا به اینجا انجامید که سوء مدیریت ها و بی اهیمتی به تحلیل های جمعیت شناختی و جامعه شناسانه منجر به بروز بسیاری از آسیب های اجتماعی در ایران شد. اما هم اکنون این نسل بی خانمان که شرایط ازدواج نیز ندارند و حتی تعداد زیادی از آنها هنوز بیکار هستند هنوز هم با مشکلات همزاد خود دست و پنجه نرم می کنند و گویا دیگر با این مشکلات انس گرفته اند و رفیق شده اند این نسل که در گذار جامعه ایران از سنت به مدرنیته به حکم پلی نه چندان استوار اما همچنان پابرجا باقی مانده اند. شاهد روزهای سختی در زندگی خود بودند که برای نسل های کنونی و آینده باورش چندان آسان نیست از دوران کرسی ذغالی و بخاری نفتی گرفته تا تحمل صف های طولانی و گرفتاری های حمل و نقل نفت و کپسول گاز و از صف های زمانگیر نانوایی و اجناس کوپنی که ساعات زیادی از عمر این نسل را به خود اختصاص داد تا برف پارو کردن از پشت بام های کاه گلی و انتقال این برف ها به کوچه و خیابان. یا مشکلات رفتن به حمام های عمومی در سرمای شدید زمستان که با وجود غیر بهداشتی بودن و سختی هایی که داشت تأثیر خوبی بر روحیه اجتماعی مردم می گذاشت. از بازی های گروهی در کوچه و محله و برنامه های محدود اما خاطره انگیز کودک در تلویزیون تا امروز که هر کودکی به تنهایی در خانه با رایانه بازی می کند. از اینکه باور نمی کردیم روزی بیاید که بسیاری از وسایل منزل از راه دورکنترل شوند. از تبدیل شدن نوار کاست به سی دی و ویدئو به وی سی دی و دی وی دی و... از دنبال سکه گشتن برای تلفن های همگانی تا داشتن موبایل برای همه خلاصه اینکه پیشرفت تکنولوژی که با نسل سوخته همراه شده است. به همراه برنامه های از پیش طراحی شده توسط نظام سرمایه داری هم رفاه و آسایش را برای این نسل به ارمغان آورده است و هم تجمل پرستی و مصرف گرایی را در این نسل نهادینه کرده. دیگر ما و هم نسلی هایمان همانند معلمان خود به داشتن یک دوچرخه کهنه قناعت نمی کنیم و آنچنان غرق مادیات و داشتن شده ایم که موفقیت را در دارایی بیشتر می بینیم چراکه امروزه آنقدر وسایل جدید ساخته می شوند که برای مالکیت آنها باید ساعات بسیار زیادی از عمر خود را کار کنی و دیگر با ارزش زندگی کردن و شادی و نشاط حاصل از آن چندان اهمیتی ندارد. دیگر موضوع انشاء امروزه علم بهتر است یا ثروت نیست چرا که همه باور دارند شاید دانشمند از ثروتمند بهتر باشد اما بدون ثروت هم علم بدست نمی آید. بحران هویت ناشی از مشکلات این نسل منجر به گسست نسل ها شده است. این نسل سرگردان نه متعلق به گذشت است و نه آینده، نه نسل های پیشین آن را در میان خود می پذیرند و نه نسل های آینده. همین موضوع مشارکت سیاسی و اجتماعی این نسل را بسیار پیچیده کرده است و مسائلی همچون پیگیری حقوق زنان و موارد دیگری که در این مجال نمی گنجد را به همراه داشته است اما به هرحال این نسل چه سوخته ، چه پخته و چه جزغاله برسرمنزل عمر خود رسیده است به سالهای باروری و شکوفایی به سالهایی که می خواهد اگر ازدواج کرد برای نسل آینده و دوران سالمندی خود برنامه ریزی کند و چه خوب است که نسل های گذشته با واگذاری مدیریت جامعه به این نسل به ما اجازه دهند نا خودمان به فریاد خودمان برسیم چراکه آینده سازان دیروز به زمانی رسیده اند که آینده دیروز بود و هم اکنون می خواهند حال خود و جامعه را بسازند تا مدیون آیندگان نباشند. این نسل باید بداند که اگر امروز برای فرزندان خود که موجی دوباره در جامعه ایجاد خواهند کرد برنامه ای نداشته باشد آنها نیز همچون خود ما با مشکلات عدیده ای روبرو می شوند. بنابراین باید برنامه ریزی کرد تا مثل نسل گذشته اشتباه نکنیم و مجبور نباشیم مدارس خالی در روستاهایمان را به انبار غله تبدیل کنیم و یا ساختمانهای بلااستفاده در دانشگاه هایی که در شهرهای کوچک ساخته ایم را به سایر ادارات واگذار نماییم باید برنامه داشته باشیم تا هیچ فردی به حکم پولدار بودن از سربازی معاف نشود و هیچ نوجوانی به دلیل فقر از ادامه تحصیل وانماند. باید مطالعه داشته باشیم تا با بیکاری و هزاران مشکل ناشی از آن مواجه نشویم و بتوانیم فرزندانمان را از افتادن در دام اهریمن انواع مواد مخدر و محرک که تا آن روز خدا می داند چند نوع جدیدش آمده باشد را نجات دهیم و این بسیار مشکل است و البته نه برای نسل سوخته که می دانند مشکلات همزادشان است تا پای مرگ.
كارگران روزمزد ساختماني
محمد اشجاري
تقديم به مردان انتظار ، مرداني كه نمي خواهند شرمنده همسر و فرزندانشان باشند، مي خواهند با تمام وجودشان كار كنند تا هنگامي كه به منزل مي روند از اينكه با دست پر به خانه برگشته اند سرفراز باشند تابا غرور پدرانه كودكانشان را در آغوش بگيرندومطمئن باشند كه خانواده آنهابه او افتخار مي كنند. در فرهنگ ما مسلمانان ايراني روزي رسان خداست،اما نوع اين روزي متفاوت استم مثلاً افرادي در همين استان مركزي هستند كه در يك وعده غذايي خود چندين نوع پيش غذا و دسر و سالاد و نوشيدني وغيره دارند،به شكلي كه ديگر اصل غذاها كه آن هم از چند جور خورشت و كباب وغيره تشكيل شده است زياد به چشم نمي آيد.البته انسان بايد از نعمتهاي خدا دادي بهره ببرد،البته اگر از راه حلال بدست آمده باشد و از مصرف آنها لذت ببرد.اما واقعاً چه كساني مي توانند امروزه از ميوه هاي فصل استفاده كنند،تا به حال شده به افرادي كه با افسوس از منار اين ميوه ها عبور مي كنند فكر كنيد.حتماً مي گوييد كه ما هم هر روز نمي توانيم از اين ميوه ها تهيه كنيم. اما سخن ما درباره كساني هست كه نه تنها توان خريد هيچ نوع ميوه اي را ندارند كه حتي در هفته از خوردن يك وعده گوشت هم محروم هستند چه برسد به آب ميوه ها و بستني ها و شكلاتها و تنقلات و خشكبار و از اين قبيل مواد خوراكي.درباره انسانهايي صحبت مي كنيم كه صبحانه آنها يك چاي تلخ است كه لقمه نان خود را در آن خيس مي كنند تا از گلويشان پايين برود.از انسانهايي مي گوويم كه بعد از خوردن چنين صبحانه اي به خدا توكل مي كنند و بقچه خود را كه حاوي لباس كارشان است همراه با وسيله كاري كه يا كلنگ است و يا شمشه و تراز وماله و بيل و تيشه خود را برمي دارند و به اميد كسب روزي حلال به سمت محل تجمع كارگران روز مزد ساختماني حركت مي كنند تا شايد كارفرمايي امروز آنها را به كار بگيرد. در شهر اراك سه محل براي اين تجمعات به گونه اي خود رو معروف شده است، ابتداي خيابان محسني،ميدان ساعت وتعدادي هم ابتداي خيابان خرم يا ميدان وليعصر مي ايستند تا ... چند سال پيش يك روز همراه يكي از دوستان محلي به كارگري رفتم اما با وجود توانايي جسمي و نيروي جواني پس از كار طاقت فرساي كارگري در ساختمان چند روزي مجبور به استراحت شدم.چرا كه كار ساختماني از سخت ترين كارهاي دنياست،از خاك سرند كردن گرفته تا ملات ساختن ويا پرتاب كردن آجر وچه برسد به كندن زمين و ديوار وخلاصه هر كاري كه مربوط به كارگري ساختمان باشد بسيار دشوار است اما همين عزيزان ساعتها در سرما و گرما به انتظار مي نشينند تا با اشتياق فراوان به همين كار دشوار گمارده شوند تا دست رنج خود را به خانه ببرند و همين مسئله هم از آنها دريغ مي شود در حدي كه گاهاً مجبور مي شوند در رقابت بر سر رسيدن به كارفرما با دوستان صميمي خود دست به يقه شوند.كافي است روزي تصميم بگيريد تا كارگري داشته باشيد اين صحنه را خواهيد ديد. اگر پاي درد و دل اين مردمان بنشينيد مشكلات بسيار زيادي را برسر راه آنها خواهيد ديد ،اميد مي رود مسئولان ومديران جامعه به آنها بيشتر رسيدگي كنند. در درجه اول لازم است تا وضعيت بي نظم اين انسانهاي شريف و زحمت كش جامعه سامان گيرد.كاري كه به نظر مي رسد وظيفه وزارت كار وامور اجتماعي باشد وليكن در تهران شوراي شهر پيگير آن است و دراراك سازمان فني و حرفه اي.بنابر اين ساماندهي كارگران روز مزد ساختماني از مهمترين اولويت هاي شهر اراك است.چرا كه در شأن ومنزلت هيچ انساني نيست كه در سرما و گرما اينگونه سردرگريبان و آشفته در شهر سرگردان وبلاتكليف باشد پس اگر چنانچه ساختماني براي استقرار اين عزيزان در نظر گرفته شود هم چهره شهر زيباتر خواهد شد وهم مي توان با ثبت نام از آنها ودسته بندي بر اساس تخصصي كه دارندبا نظم و ترتيب به آنها نوبت داده شود تا مراجعه كنندگان چه حضوري و چه تلفني بتوانند بر اساس نيازي كه دارند كارگر مربوط به همان نياز را انتخاب كنندبه اين ترتيب از هجوم آوردن به شكل فعلي نيز جلوگيري مي شود. در مرحله بعد بحث بيمه آنهاست كه البته مصوباتي هم در اين زمينه اعمال شده است اما به نظر مي رسد كه اين مصوبات چندان كه لازم به نظر مي آيد كارشناسي نشده اند چراكه نخست لازم است تا اين افراد سازمان دهي شوند وسپس با انجام پژوهش ها ومطالعات كارشناسي بحث بيمه آنها پيگيري گردد و مشخص شود كه ايا توان پرداخت 15 هزار تومان براي كساني كه در سال فقط 6 ماه كار مي كنند وآن هم حداكثر ده تا پانزده روز در ماه وجود دارد. ديگر اينكه بر اساس چه مطالعاتي تعداد اين كارگران در كشور 5/1 ميليون معرفي شده است كه با خانواده هايشان شش ميليون مي شود. اما به هر حال اميد است كه بيمه اين قشر از مردم شريف ايران هر چه سريعتر به ثمر بنشيندچراكه بسياري از اين عزيزان درسالهاي گذشته بر اثر حادثه اي هنگام انجام كار يا جان خود را از دست داده اند و يا نقص عضو شده اند كه خانواده آنها هم اكنون با هزاران مشكل ناشي از بي سرپرستي مواجه هستند بنابر اين شايسته و بايسته است در جامعه اي كه داعيه عدالت علوي را دارد بيمه كارگران روز مزد ساختماني و رسيدگي به وضعيت رفاهي، فرهنگي و ... بر اساس برنامه هاي واقع بينانه وروز آمد طراحي گردد واعتبارات لازم نيز به گونه اي دانش مدار تامين شود تا چنانچه انساني كه اشرف مخلوقات است تصميم گرفت به كسب روزي حلال بپردازد به آساني اين امكانات را براي خود مهيا ببيند ويا اگر در هنگام كار ازارتفاع سقوط كرد و يا در چاه دچار خفگي شد و به هزار دليل ديگر به امكانات درماني احتياج پيدا كردندبتوانند از مزاياي بيمه تامين اجتماعي بهره بگيرند. يكي ديگر از راهكارهاي كه بايد براي بهبود زندگي كارگران فصلي در نظر گرفت بحث آموزش و ارتقاي مسير شغلي آنهاست كه البته لازم آن طرح ساماندهي كارگران ودسته بندي تخصصي آنان است كه مي تواند با مشاركت افراد تحصيلكرده همين قشرانجام داد وپس از آن درمسير پيشرفت تخصصي آنها اقدام نمود.چرا بايد فردي بيش از بيست سال كارگر ساده باشد ونتواند در يك تخصص رشد كند ودر نظام تقسيم كار اجتماعي بر پايه ي همان تخصص شغل و هويتي خاص بيابند.اين مهم با آموزش فني و حرفه اي نيز مي تواند تحقق يابد. در نتيجه وظيفه انساني ما حكم مي كند در قبال كرامت همه انسانها خصوصاً طبقات ضعيف جامعه مسئول باشيم به همين منظور هفته نامه مردمي وقايع استان در ويژه نامه اي قصد دارد در راستاي رفع مشكلات اين قشر از مردم شريف استان مركزي كه از زحمتكشان جامعه محسوب مي شوند به وضعيت انها بپردازدوبا پيگيري اين مسئله اجتماعي وبا مراجعه به مسئولين به خصوص شوراي شهر اراك در راه حل مشكلات آنان قدمي هرچند كوچك بردارد.
|
قطعه گمشده | |
|
قطعه ی گمشده تنها نشسته بود... منتظر کسی بود که بیاید و او را با خودش ببرد. بعضی ها با او جور می شدند... اما نمی تونستند قل بخورند. بعضی ها می تونستند قل بخورند اما با او جور نبودند. یکی چیزی از جور درآمدن نمی دونست. و دیگری اصلاً چیزی نمی دونست... یکی خیلی نازک بود................ و ترکید...... یکی او را روی چهارپایه گذاشت........... و پی کارش رفت. بعضی ها هم، خیلی قطعه گم شده داشتند. بعضی لبریز از قطعه بودند...... پرِ پر ! .... بعضی ها خیلی نکته سنج بودند. بعضی ها آنقدر در عالم خودشان غرق بودند که بدون توجه به او، از کنارش می گذشتند. سعی کرد خوش را جذابتر نشان دهد.................. اما فایده ای نداشت.... آخر سر یکی آمد که با او کاملاً جور بود. اما ناگهان......... قطعه ی گمشده رشد کرد.... ! و باز هم رشد کرد.... - « فکر نمیکردم تو رشد میکنی » قطعه گمشده گفت :« خودم هم نمی دانستم ! » - « من بدنبال قطعه ی گمشده ی خودم میگردم، یکی که بزرگ نشود...... خداحافظ...» .... .... .... تا یکروز که یکی آمد که با همه فرق داشت. قطعه ی گمشده پرسید :« از من چه می خواهی ؟» - « هیچ چیز. » - « از من چه انتظاری داری ؟» - « هیچ. » - « اصلاً تو کی هستی ؟ » دایره بزرگ گفت :« من دایره بزرگ هستم.» قطعه گفت :« فکر کنم تو همانی که مدتهاست بدنبالش میگردم. شاید من گمشده ی تو باشم.» دایره گفت :« اما من قطعه ی گمشده ای ندارم. اصلاً جایی ندارم که تو با آن جور شوی. » قطعه ی گمشده گفت :« چه بد ! .... ای کاش می توانستم با تو قل بخورم....» دایره ی بزرگ گفت :« نمی توانی با من قل بخوری. اما شاید بتوانی خودت به تنهایی قل بخوری. » - « تنهایی ؟؟؟.... قطعه ی گمشده که تنهایی نمی تواند قل بخورد. » دایره ی بزرگ پرسید :« تا حالا سعی کرده ای ؟» قطعه ی گمشده گفت :« اما من گوشه های تیزی دارم. اصلاً برای قل خوردن ساخته نشده ام.» دایره بزرگ گفت :« گوشه ها ساییده می شوند و شکلها تغییر میکنند. دیگر باید بروم خداحافظ.... شاید باز هم همدیگر را ببینیم......» و قل خورد و رفت.... قطعه ی گمشده باز هم تنها شد.... مدتها یکجا نشست.... بعد..... آهسته، آهسته.... از یکطرف خود را بالا کشید...... تالاپ ! دوباره خود را بالا کشید.... باز هم افتاد..... همینطور به جلو رفت.... بلند شد، افتاد.... بلند شد، افتاد.... تا گوشه هایش شروع کردند به ساییده شدن........................... و کم کم شکلش عوض شد..... حالا بجای اینکه تالاپی بیفتد، تلپی میفتاد... بجای اینکه بالا پایین بپرد، جست و خیز می کرد... و بعد بجای جست و خیز کردن، قل می خورد......... می رفت.... اما نمی دانست به کجا... اهمیتی هم نمی داد...... همینطور قل می خورد.....
| |
محمد اشجاری
(۱۳۵۹- اراک)
کارشناسی ارشد
پژوهش علوم اجتماعی
(جامعه شناسی)
جامعه شناسي سينما - جامعه شناسي در سينما
محمد اشجاري
- جامعه شناسي و جامعه شناسي هنر
علوم اجتماعي وعلوم طبيعي، وهمچنين فلسفه وهنر، به اعتباري ابعاد گوناگون از يك نگرش واحد درباره واقعيت اند: وبه منظور تسهيل شناخت امور وپديده هاي هستي بي كران است كه دانشها را به علوم طبيعي واجتماعي تقسيم مي كنيم؛ ويا با توجه به روش شناسي نوين با منظور نمودن «رياضيات همانند زمينه وبنياد دانشها» علوم را به : دانشهاي فيزيكي – زيستي – اجتماعي بخش مي نماييم. و براين اساس فلسفه نيزدرمفهوم ويژه خود سنتزي شمرده مي شود از علوم طبيعي (فيزيكي و زيستي) از سويي وعلوم اجتماعي از سوي ديگر.
ازميان دانشهاي اجتماعي ، علومي كه قلمرو خاصي از حركات اجتماعي را مطالعه مي كنند( مانند علم سياست، اقتصاد ، حقوق وجز آنها) علوم اجتماعي خاص ناميده مي شوند. وعلومي را كه با استفاده از داده هاي علوم اجتماعي خاص، حركات عمومي جامعه را مطالعه مي كنند علوم اجتماعي عام مي ناميم.
علوم اجتماعي عام , سه دانش بيشتر نيستند : تاريخ - مردم شناسي - جامعه شناسي .
تاريخ به طور كلي , با تكيه بر زمان و مكان , به مطالعه حركات و جريانهاي اجتماعي مي پردازد .
مردم شناسي امور پديده هاي حيات اجتماعي و فرهنگ انسانها را بويژه در مراحل نخستين تكامل اجتماعات , مورد بررسي قرار مي دهد . جامعه شناسي به شناخت امور و پديده ها و جريانات اجتماعي و قوانين حاكم بر حركات اجتماعي به طور كلي و بدون تكيه بر زمان و مكان خاص آن جريانات و حركات مي پردازد .
به علاوه جامعه شناسي را از نقطه نظرهاي مختلف به بخشهايي تقسيم مي كنند كه در اين مورد بويژه مي توان به تقسيم آن با توجه به اهداف نظري يا عملي اشاره نمود:
جامعه شناسي نظري كشف و بيان قوانين حاكم بر امور و پديده ها و نهادها و حركات اجتماعي را هدف قرار مي دهد : و جامعه شناسي عملي به بهره برداري از اكتشاف و دست آوردهاي جامعه شناسي نظري , در راه تغيير و اطلاح , يا دگرگوني بنيادي اجتماعي مي پردازد .
شاخه هاي ديگر جامعه شناسي ( با توجه يه موضوع مطالعه هر يك از آنها ) از جمله , عبارتند از :
جامعه شناسي سياسي , جامعه شناسي اقتصادي , جامعه شناسي حقوقي , جامعه شناسي پرورشي , جامعه شناسي روستاي , جامعه شناسي هنر و ....
گفته شد دانشي را كه شناخت جامعه و جريانات عمومي آن را هدف خود قرار مي دهد جامعه شناسي مي ناميم . با اندك توضيحي تكرار نماييم كه جامعه شناسي در مفهوم علميش بررسي سازمانها و نهادها و قوانين حاكم بر حركات اجتماعي انسانهاست . اين دانش مي كوشد كه از راه مطالعه علمي امور و پديده ها و نهادهاي اجتماعي و عمل متقابل جنبه هاي مختلف زندگاني اجتماعي ، به شناخت قوانين توسعه و تكامل جامعه و تبيين روابط اقتصادي و اجتماعي دست يابد و با استفاده از دست آوردهاي تحقيقات و پژوهشهاي اجتماعي در بهسازي محيط و توسعه اجتماعي و اقتصادي گامهاي استوار بردارد .
آنچه در اين ميان اهميت دارد ، اين است كه جامعه شناسي , اين تئوري علمي جامعه و قوانين تكامل آن , از لحاظ موضوع , چنانكه اشاره شده به شاخه هاي متعددي تقسيم مي شود كه جامعه شناسي هنر يكي از اين شاخه هاست .
جامعه شناسي هنر به شناخت هنر به عنوان يك نهاد اجتماعي و به بررسي فعاليتهاي هنري در پيوند با ديگر مظاهر فرهنگي اجتماعي مي پردازد و روابط و تاثيرات متقابل هنر و جامعه را مورد بررسي قرار مي دهد . به تعريف ديگر : جامعه شناسي هنر , تئوري كار هنري انسانهاي معين است .[1]
به علاوه , جامعه شناسي هنر كه خود شاخه اي از جامعه شناسي است با ژرف نگري باز هم بيشتر و با برجستگي بخشيدن و مهم شمردن يكي از هنرها مي تواند موضوع مطالعه جامعه شناختي خود را باز هم اختصاصي تر ساخته با تحديد حدود موضوع و تمركز بيشتر به صورت جامعه شناسي ادبيات , جامعه شناسي تئاتر , جامعه شناسي سينما و جز آنها در آيد .
همانطور كه ملاحظه شد , جامعه شناسي شاخه اي از علوم اجتماعي و جوانترين آن ست كه به ْ مطالعه علمي جامعه هاي انساني , زندگي گروهي انسانها و رفتارهاي اجتماعي مي پردازد و چشم انداز روشن و شخصي را درباره رفتار اجتماعي انسان ارائه مي دهد [2].
و اشاره شد كه جامعه شناسي هنر شاخه اي است از جامعه شناسي همچنان كه هنر خود بخشي از فرهنگ جامعه است .
شناخت محتواي اثر هنري و جوهر اجتماعي آن از اهداف اصلي جامعه شناسي هنر است . سعي دانش مزبور بر اين است كه روابطي را كه هنر را با جامعه و مظاهر گوناگون زندگي اجتماعي پيوند مي دهند با روش علمي مورد بررسي قرار دهد .
ژان دو ويينو در كتاب ْ جامعه شناسي هنر ْ به ارائه طرح يا مقدمه اي بر جامعه شناسي كاركرد تخيل مي پردازد.
اوپيش از هر چيز توجه ما را به اين نكته جلب مي كند كه « تخيل چيزي بس بيشتر از خيال است» چرا كه در برابر يك اثر هنري نه فقط عواطف و حس ستايش ما بر انگيخته مي شود بلكه از طريق نشانه هايي كه اين فرآورده تخيل در اختيار ما مي گذارد در جامعۀ بالقوه اي كه دور از دسترس ما قرار دارد شركت مي كنيم.
وي به نقل قول از "گوركي" اشاره مي كند كه واقعيت بشر هميشه نيمه تخيلي است . كار جامعه شناسي سينما اين است كه آنچه را كه ساخته تخيل است در حيطه آگاهي بشر از واقعيت جا دهد .
دو ويينو فروتنانه مي گويد : نوعي جامعه شناسي هنر را مي توان مطرح كرد كه نقطه حركتش هم تجربه واقعي خلاقيت و هم تجربه عملي و پوياي زندگي در بطن جامعه باشد . هدف اين نوع جامعه شناسي هنر اين است كه ببيند خيال تا چه حد در زندگي جامعه ريشه دارد , بي آنكه جزم انديشي كند و تعصب اصولي به خرج بدهد . سپس به سينما مي پردازد و مي گويد كه هنر هفتم از چند طريق در هنر معاصر انقلاب ايجاد كرده است . به گفته او , سينما آنچه را كه پيشتر تنها به صورت فني در مناسبات بشري وجود داشت علني مي كند, در نتيجه آنچه پيشتر پنهان بود و عنصر گنگ و نامفهوم زندگي هر روزه را تشكيل مي داد به وسيله سينما به صورت نمايش و تجسم آشكار در مي آيد .[3]
***
جامعه شناسي سينما -جامعه شناسي در سينما
در ايران در مورد جامعه شناسي سينما, تاليفات و پژوهشهاي بسيار مختصري صورت گرفته است, البته در همين آثار محدود نيز، به تفاوت جامعه شناسي سينما و جامعه شناسي در سينما اشاره اي نشده است .
چرا كه اكثر اين پژوهشها به جامعه شناسي هنر وجامعه شناسي سينما با اين تعريف« شناخت هنر به عنوان يك نهاد اجتماعي و بررسي فعاليتهاي هنري در پيوند با ديگر مظاهر فرهنگي اجتماعي و روابط و تاثيرات متقابل هنر و جامعه» پرداخته اند و نسبت به تعريف جامعه شناسي در هنر و جامعه شناسي در سينما غافل مانده اند.
اگرجامعه شناسي سينما را تاثيرات متقابل جامعه وسينما بدانيم .مي بايست جامعه شناسي در سينما را بازتاب نظريه هاي اجتماعي در آثار سينمايي در قالب تخيل جامعه شناختي فيلمساز تعريف كنيم .
منظور از تخيل جامعه شناختي يا بينش جامعه شناسانه كه مورد توجه "سي رايت ميلز " – جامعه شناس انتقادي آمريكا- قرار داشته است، فرايندي است از تصوير سازي منطقي كه در هر مرحله فرد(هنرمند فيلمساز) را قادر مي كند تا بواسطه آن كليه مراحل پيشين وپيش فرآيند مورد مطالعه خويش را در يك تصوير كلي گرد آورد.
بنابراين جامعه شناسي در سينما مي خواهد بداندكه انديشه خلاق فيلمساز در طرح سئوالات جامعه شناختي وپاسخ به آنها تخيل جامعه شناسانه خود را چگونه به انديشيدن فراتر از جريان عادي وآشناي زندگي هر روزه كشانده است.و چه بحران ها ومسائلي را در اجتماع به چالش كشيده است.
در نتيجه جامعه شناسي در سينما مكاتب , نظريه ها ، مسائل و مفاهيم اجتماعي و جامعه شناختي را از آثار سينمايي فيلمساز كه البته بازتاب يافته ازجامعه اوست , استخراج مي نمايد و به تحليل و تفسير آنها مي پردازد .
متن كامل كنوانسيون رفع هر نوع تبعيض از زنان
مجمع عمومي سازمان ملل متحد كنوانسيون رفع هر نوع تبعيض از زنان را، در تاريخ 27 آذر 1358 (18 دسامبر 1979)، تصويب كرد. اين كنوانسيون براي امضا، تصويب و الحاق كشورها مفتوح شد و، بر اساس بند 1 مادة 27، در تاريخ 12 شهريور 1360 (سوم سپتامبر 1981)، لازمالاجرا شد.
برای دیدن متن کامل این کنوانسیون روی ادامه مطلب کلیک کنید.
آنچه زنان ایران مي خواهند:
آنها خواستار تغيراتي در قوانين هستند که يک زندگي "کمتر تبعيض آميز" را براي آنها تامين کند. زنان ايراني مي خواهند:
فمنیسم چیست؟
فمينيسم، جنبشى سازمان يافته براى دست يابى به حقوق زنان و ايدئولوژىايى براى دگرگونى جامعه است؛ كه هدف آن، صرفا تحقق برابرى اجتماعى زنان نيست، بلكه دفع انواع تبعيض و ستم نژادى را در سر مىپروراند.
همه گرايشهايى كه زير چتر گسترده اين جنبش گرد آمدهاند، در اين باورند كه زنان با بىعدالتى و نابرابرى روبهرو شدهاند؛ اما درباره علل ستم بر آنان، تحليلهاى مختلفى ارائه مىدهند و بر همين پايه، راهبردهاى متفاوتى نيز پيشنهاد مىكنند.
نخستين بار، واژه فمينيسم در يك متن پزشكى به زبان فرانسه، براى تشريح گونهاى وقفه در رشد اندامها و خصايص جنسى بيماران مردى به كار رفت كه تصور مىشد از خصوصيات زنانه يافتن بدن خود در رنج بود. فمينيسم به عنوان يک اصطلاح سياسى، از سال 1837 م. وارد فرهنگِ فرانسه شد.
در مباحث آكادميک، فمينيسم به معناى اعم، شامل هر گونه مطالبات حقوقى و اجتماعى زنان است؛ اما آنچه امروز به عنوان فمينيسم مطرح مىشود، فمينيسم به معناى اخص است كه جنبشى كاملاً سياسى - ايدئولوژيكى و حمايت شده از كانونهاى خاص در جهان است.
در دهه 1840 م.، جنبش حقوق زنان در ايالات متحده ظهور كرد و به فعاليت در جهت تبيين جايگاه زن در جامعه آمريكا پرداخت. دستاورد مهم اين فعاليتها، اعلاميه «احساسات» است كه خواهان رعايت اصول آزادى و برابرى در مورد زنان بود.
در يک جمعبندى كلى از تعريف فمينيسم، مىتوان گفت جنبشهاى فعالى از حقوق زنان، چه در جهان غرب و چه در كشورهاى اسلامى، در اعتراض به برخى نابرابرىهاى اجتماعى شكل گرفتند؛ اما با گذشت زمان، به جريانى فرهنگى تبديل شدند كه بر اساس انگارههاى مشخص اعتقادى، به تحليل نابرابرىهاى زنان و آرمانهاى زنانه پرداختند. امروزه، واژه فمينيسم به دفاع از حقوق زنان بر اساس آرمان برابرى طلبى اطلاق مىشود.
بررسی علل پیدایش فمینیسم :
در روم باستان، زنان از حقوق اجتماعى برخوردار نبودند و از ارث محروم بودند. پس از مرگ شوهر، زن مانند ساير اشياء، به ورثه منتقل مىشد. روميان با آنكه در قوانين و حقوق، پيشرفت كرده بودند؛ اما افكار عامه نسبت به زنان، متمايل به خشونت و سختگيرى بود. در دمكراسى آتن، زنان با بردگان و ولگردها برابر بودند و حق رأى و مالكيت اقتصادى نداشتند؛ به گونهاى كه به زنان اجازه خريد و فروش در اشياء گرانتر از بيست من جو نمىدادند.
با سقوط امپراطورى روم، فضاى اجتماعى به تدريج تحت تأثير آموزههاى مسيحيت، تلطيف شد. قرون وسطى، دوران راحت باش براى زنِ اروپاى قديم بود. در قرنهاى ششم و هفتم ميلادى كه با گسترش تعاليم مسيحيت همراه بود، زنان حتى در ديرها و كليساها به اندازه مردان سهم داشتند و به رياست برخى ديرها هم نائل مىشدند. در قرنهاى دهم و يازدهم ميلادى، زنان آرام آرام وارد مسائل سياسى، حكومتى و قضايى شدند. اين دوره، مقارن بود با ورود و نفوذ اسلام به اروپا كه رهآورد بزرگ اين نفوذ، افزايش حرمت حقوق زن در جامعه و فرهنگ اروپا مىباشد.
در سدههاى سيزدهم و چهاردهم ميلادى، ساختار اقتصادى و اجتماعى اروپا متحول شد و كاهش حرمت و كرامت زن اروپايى شكل گرفت. بيشترين دوران تهاجم به كرامت زن و حقوق مادى و معنوى او در غرب بعد از رنسانس بود؛ دورانى كه از آن به مرگ مدنى زن تعبير شده است. اوج اين تهاجمات در قرنهاى پانزدهم و شانزدهم ميلادى بود. در اين دوران شاهد هستيم كه زنان خلاق در عرصه علم و هنر و ادبيات، مجبورند آثارشان را با نامهاى مردانه امضا كنند؛ مثلاً كشفيات مهم نجومى تيكو براهه، حاصل زحمات و تلاشهاى علمى خواهرش بود. در قرنهاى هفدهم و هيجدهم ميلادى، كه با تشديد سكولاريزاسيون در اخلاق و فرهنگ، تمركز ثروت، مبادلات بردگان و فقير شدن بخشى از بشريت همراه بود، شرافت انسان در اروپا، به ميزان توليد كالا و پس اندازهاى مادى او تنزل كرد. در اين بين، وضع زنان وخيمتر از مردان بود.
نهضت فمينيسم شكل گرفت تا بيان كند كه زن در دنياى مدرن امروزى به بن بست رسيده است و براى رهايى او از اين بن بست بايد چارهاى انديشيد. زن غربى نيز فمينيسم را يگانه حامى حقوق و كرامت از دست رفته خود پنداشته، آن را نقدِ قوانين ناعادلانه، ساختار قدرت، فرهنگ، ارزشها و سنتهاى مردسالارانه جامعه مىداند.
بررسی علل تنوع مکاتب فمینیستی :
در زمينه علل پيدايش مكاتب متعدد فمينيستى، بايد گفت: هر كدام از اين ديدگاهها و مكاتب به فراخور پيدايش و بالندگى خود، در دامن مكتبى خاص رنگ و بو و حال و هواى همان مكتب فكرى - فلسفى را اخذ نموده است؛ و اين كليت مورد اعتماد، به تناسب بستر رشد خود از عوامل و مسائل محيطى اش تأثير پذيرفته است.
بنا به نظر دريک ويلفورد، بهتر است به جاى واژه فمينيست، از فمينيستها استفاده كرد؛ زيرا گرايشات فمينيستى به قدرى مختلفند كه نمىتوان آنها را در يک مفهوم واحد جمع آورى كرد. از آنجا كه فمينيستها بر اساس آموزههاى مكاتب فكرى، فلسفى و سياسى، ديدگاههاى خود را ترويج مىدهند و علت فرودستى زنان را تحليل مىكنند؛ مىبايد علل پيدايش تنوع ديدگاههاى فمينيستى را در وابستگى جنبشهاى طرفدار حقوق زن به اين مكاتب بدانيم.
تمام فمينيستها معتقدند نژاد زن همواره تحت تبعيض مردان بوده است؛ به گونهاى كه عرصه فرهنگ و تاريخ را در نورديده و در اكثر نقاط جهان تأثير بهسزايى در عادات و رسوم مردم بر جاى گذاشته و فرودستى زنان در تمام زواياى فرهنگ ملل مختلف نمايان است.
با نگاهى دوباره به عمق گرايشات فمينيستها، مىتوان دريافت كه همگى آنان به نوعى معتقد به آرمان برابرىاند. خانم نيره توحيدى شما نويسنده «فمينيسم، دمكراسى و اسلامگرايى»، معتقد است مىتوان اصول و حداقل هايى را يافت كه مورد توافق همه بوده است. لذا تعريف او از فمينيسم چنين است: اعتقاد به برابرى حقوق، فرصتها، امكانات و منزلت اجتماعى زن و مرد و تلاش در جهت از بين بردن سلطه جويى جنسى و مرد سالارى و پايان بخشيدن به ستم، تبعيض و خشونت عليه زنان.
بنابراين، آنچه تمام فمينيستها بر آن اعتقاد دارند و نقطه اشتراك آنها مىباشد؛ در دو مسئله خلاصه مىشود:
اولاً، زنان به دليل جنيست خود گرفتار تبعيض هستند. ثانيا، اين تبعيض بايد رفع شود؛ كه لازمه آن، اصلاح نظام اقتصادى، اجتماعى و سياسى است.
در نقطه مقابل، تمام فمينيسم، در دو مسئله اساسى با هم اختلاف نظر دارند؛ كه اين اختلاف، خود سبب تشكيل گروههاى متعدد فمينيستى شده است: علت فرودستى زنان و راه حل اصلاحِ وضعيت زنان.
مکتب های فمینیستی:
1- فمينيسم ليبرال:
بنابراين مكتب، براى احقاق حقوق زنان، بايد در چارچوب حكومتهاى ليبرالى مبارزه كرد. بر اساس اين ديدگاه، حكومت بر درستى بنا شده، اما حقوق و امتيازاتى كه اعطا مىكند بايد به زنان همه تعميم يابد.
اعتقاد پيروان اين مكتب اين است كه نقشهاى جنسيتى و پيش داورىهاى تبعيضآميز، باورهاى پذيرفته شده درباره تفاوتهاى طبيعى در جنس و روابط اجتماعى است كه سر نوشت متفاوتى براى زن و مرد رقم مىزند. در نتيجه، ليبرالها مخالف نقشهاى كليشهاى در خانواده و جامعه هستند.
آرمان آنها تحقق جامعهاى دو جنسيتى است؛ جامعهاى كه اعضاى آن از نظر جنس مذكر يا مؤنث هستند، اما ويژگىهاى زنانه يا مردانه با اختلافات فاحش نشان نمىدهند. اينان معتقدند از راه تغيير قوانين و ايجاد فرصتهاى بيشتر آموزشى و اقتصادى و ورود زنان به حيطه امور اجتماعى، مىتوان به اين آرمان دست يافت.
2- فمينيسم ماركسيست:
محور اصلى توجه فمينيستهاى ماركسيست، توجه به نقش اختلافات طبقاتى و تحول ابزار توليد در وقوع تحولات فرهنگى و اجتماعى است.
به نظر ماركس، در جوامع اوليه بشرى، از ساختار خانوادگى كنونى خبرى نبود و مردم به صورت شبكههاى گسترده خويشاوندى به هم پيوند مىخوردند. با پيدايش مالكيت خصوصى و جايگزينى اقتصاد شبانى و كشاورزى، شكست تاريخى جنس زن رقم خورد. مردانِ مدعىِ مالكيت ابزار توليد شدند و نياز به نيروى كار آنان را واداشت تا همسران و فرزندان را به اطاعت خود وادارند. تفكرات ماركسيستى، اطاعت جنس زن از مرد را ريشهدار در مسائل اقتصادى مىداند.
در ديدگاه كلىِ ماركس و انگلس تفاوت چندانى نمىبينيم. به نظر آنان، خانواده اولين نهاد اجتماعى است كه تقسيم كار نابرابر در آن صورت مىپذيرد. ماركس مىگويد:«خانواده براى رفع نيازهاى نظام سرمايهدارى و مشخصا به دليل خواست مردان براى انتقال ميراث خود به وارثان مشروع شكل گرفت.»
بنا بر نظر فمينيستهاى ماركسيست، تحولات اقتصادى منشأ فرودستى زنان و انقلاب صنعتى و نفى سرمايهدارى عامل رهايى زنانى از وضعيت كنونى مىباشد.
3- فمينيست راديكال:
فمينيست راديكال، جنبشى انقلابى براى رهايى زنان است. هواداران اين جنبش معتقدند كه هيچ حوزهاى از جامعه نيست كه مردان در آن دخالت نداشته باشند. در نتيجه، در هر جنبهاى از زندگى زنان كه اكنون طبيعى شمرده مىشود، بايد ترديد كرد و به دنبال راه هايى تازه براى جريان امور بود. هسته مركزى عقايد فمينيست راديكال اين است كه نابرابرىهاى جنسيتى محصول يک نظام مقتدر و مرد سالار و مهمترين شكل نابرابرى اجتماعى است.
سيمون دوبوار، از شخصيتهاى مشهور راديكال، مىگويد: هيچ انسانى زن يا مرد متولد نمىشود، بلكه هويت زنانه يا مردانه را در طول حيات خود كسب مىكند. تفاوتهاى فيزيولوژيک تنها زن و مرد را از لحاظ زيست شناختى متمايز مىكند و تفاوتهاى ذهنى و روحى و اختلافات در نگرشها و استعدادها، تماما محصول روابط اجتماعى و تاريخى است. بر اين اساس، به علت اين كه طبيعتِ ثابت بشرى وجود ندارد، تقسيم وظايف به زنانه و مردانه، خطاست.
اين گروه فمينيستى معتقدند كه نابرابرى زنان ريشههاى عميقى در فرهنگها و ذهنيتها دارد و انقلاب در قوانين تا زمانى كه در درون فرهنگِ موجود انجام شود، تنها مرحمى بر زخمهاى عميق جنس مؤنث است. اينان زنان را به خلق هويت تازهاى براى خود ترغيب مىكنند كه استوار بر پايه زنانگى حقيقى باشد و آنان را به بزرگداشت شكل تازهاى از خلاقيت زنانه فرا مىخوانند كه به خواهرى و هويت خويش تكيه كنند.
آرمان راديكال فمينيستها تحقق جامعهاى فاقد از جنسيت است، اما بسيارى از آنان پا را از اين هم فراتر گذاشته و صفات ارزشمند را صفات ويژه زنان دانستهاند. لذا آرمان انسانى آنان، آرمان زن است؛ اما نه زنى كه تحت سلطه نظام پدرسالارانه باشد. راديكالها براى رسيدن به اين آرمان، تنها انقلاب جنس مونث عليه مذكر را مؤثر مىداند. از اينرو، مبارزه سياسى سازماندهى شده عليه جنس مذكر، چه در حوزه عمومى(جامعه) و چه در حوزه خصوصى (خانواده)، را لازم مىدانند؛ زيرا معتقدند فرهنگ، دانش و درک ذهنى زنان همواره از سوى مردان انكار شده و علم مردانه براى مشروعيت بخشيدن به ايدئولوژىهايى كه زن را حقير و موظف به كار خانگى معرفى مىكند به كار رفته است.
4- فمينيسم سوسياليستى:
اين گرايش تلفيقى از دو ديدگاهِ فمينيسم ماركسيسم و راديكال است كه معتقد است هم نظام جنسيتى پدر سالارانه و هم نظام سرمايه دارى در ستم عليه زنان نقش ايفا مىكنند. آنان جنسيت، نژاد، سن و مليت را عامل ستم بر زنان و فقدان آزادى زنان را محصول كنترلى مىدانند كه قلمروهاى عمومى و خصوصى بر آنان اعمال مىشود. به اعتقاد اين گروه، در تمامى جوامع، جنس مذكر بر جنس مونث رابطهاى سلطهآميز برقرار كرده است؛ اما اين رابطه در نظام سرمايه دارى به شكل سرمايه دارى پدرسالارانه درآمده كه عمق ظلم به زنان را نشان مىدهد.
آنان براى رهايى جنس زن، خواستار اصلاح نظام اقتصادى جامعه و حاكميت سوسياليسم و نيز اصلاح در ابعاد فرهنگى و روانكاوانه جامعه و رفع تقسيم كار جنسى در همه قلمروها هستند. از اين رو، مىتوان گفت فمينيسم سوسياليست، نظام اقتصادى و سلطه پدر سالارانه را عامل فرودستى زنان مىدانند و مبارزه طبقاتى و جنسيتى را راه حل وضعيت زنان.
5- فمينيسم فرامدرن(پست مدرنيسم):
از اواخر دهه 70 ميلادى، گروهى از فمينيستها به دفاع از خانواده، نقش مادرى و تفاوتهاى طبيعى زن و مرد پرداختند.
نسبىگرايى، شاخصه اصلى ديدگاه فرامدرن است. از ديدگاه آنان، هر مكتب فكرى كه مدعى درک واقعيت در وجهى يكسان شود، هم گمراه كننده است و هم فريبنده. آنان تلاش براى ايجاد يک مكتب فمينيستى خاص را رد مىكنند؛ چون معتقدند روش زنان براى درک خويش چند گانه و متنوع است و هويت زن از طريق يک رشته عوامل ادراک مىشود كه بر يكديگر تأثير مىگذارند، مثل سن، قد، طبقه، نژاد و فرهنگ، كه هيچ تلاشى براى كشاندن اين عوامل تحت يک ايدئولوژى واحد ممكن نخواهد بود.
در اين ديدگاه، هر فرهنگى براى مشكلات جامعه خود پاسخهايى بومى دارد كه بايد تنها در محدوده همان فرهنگ مورد ارزيابى قرار گيرد. لذا زنان در شرايط و مناطق مختلف، راههاى متفاوتى براى مقابله با پدر سالارى بايستى بيابند. برخى از روشنفكران اين گروه بر حفظ ويژگىهاى زنانگى تأكيد دارند و معتقدند كه زن، نيازمند خانواده و برخوردارى از نعمت فرزند است. پست مدرنيسم علت فرودستى زنان را وجود رفتارهايى مىداند كه از بدو تولد ميان دختر و پسر تفاوت ايجاد مىكند. از اين رو، جامعه مطلوب را جامعهاى مىداند دو جنسيتى كه تشابه حقوق زن و مرد در آن تأمين شده باشد.
6- فمينيسم اسلامى:
فمينيسم اسلامى در چند سال اخير، به ادبيات دفاع از حقوق زنان راه يافته و در برخى كشورهاى اسلامى بخشى از زنان را به خود جذب نموده است.
از اواخر قرن 19 ميلادى، انديشههاى زنگرايانه غربى توسط آثار مكتوب نويسندگان مسلمانِ آشنا به غرب، به كشورهاى اسلامى راه يافت. شايد كشور مصر اولين كشور اسلامى باشد كه انديشههاى فمينيستى به آن راه يافته باشد. از مهمترين آثار زنپژوهى اين دوره مىتوان به كتاب «المرأة والمرأة الجديدة»، نوشته قاسم امين، اشاره كرد.
در ايران، انديشه دفاع از حقوق زنان همزمان با مشروطه مطرح شد. در ابتدا، نويسندگان ضرورت بهداشت زنان را به عنوان اولويت و حقوق زنان را در رتبه بعدى مطرح كردند. پديده فمينيسم اسلامى كه خود را داراى مبانى تئوريک خاصى مىداند و بر اساس يک جهانبينى تعريف شده به تحليل دين و آموزههاى مىپردازد، در ايران عمرى كمتر از دو دهه دارد و به دو دليل قوت گرفت: 1. بافت دينى و مذهبى جامعه كه نگرشى خاص درباره زن دارد؛ 2. نظام حكومت دينى كه به مقتضاى آن حقوق اسلامى مانند حقوق جزايى، مدنى و سياسى اعمال مىگردد؛ كه اجراى اين قوانين در نظام اجتماعى ما چالشهايى را بين نگرش سنتى و نوين درباره مسائل زنان به وجود آورده است.
مهم ترین اهداف جنبش فمینیستی :
1- تلاش براى دريافت حقوق مساوى با مرد:
اولين اعتراضات جامعه زنان، به ويژه زنان كارگر، به صورت يک حركت و نهضت فرهنگى، درخواست كسب دستمزد مساوى با مردان بود. آنان يكدست شدن دستمزدهاى زن و مرد را به عنوان نماد برابرى دو جنس مىشناختند. حالت كلى بحث مربوط به حقوق اقتصادى زن در جامعه غرب، به ويژه با آن همه محدوديتهاى شديد اقتصادى و اجتماعى كه ريشه در دل تاريخ دارد، مىشود. اربابان كليسا در طى قرون متمادى، حق مالكيتى براى زنان قائل نبودند و پس از ازدواج زن، او را مطيع و خادم، و مرد را مالک و فرمانرواى او مىدانستند. فمينيست از اين نگاه، اعتراض و فريادى است به همه اين نابرابرىها، به ويژه به بىعدالتى اقتصادى. تنگنظرىهاى اقتصادى در مورد زنان چنان در فرهنگ غرب ريشه دار است كه حتى پس از اعتراضات وسيع زنان در سدههاى اخير، تا امروز ايده برابرى دستمزد زن و مرد هنوز به تحقق نرسيده است.
2- تلاش براى نفى تحقير زنان:
از گذشتههاى دور، زنان به دليل منع از تحصيل و آموزش كه از طرف كليسا اعمال مىشد، در معاملات اقتصادى و ارزش بندىهاى اجتماعى، موجودى فرودست محسوب مىشدند. در بسيارى از موارد، منشأ تضييع حقوقِ زنان، نوعِ نگرشى بود كه زن را جنس دوم مىدانست.
در آيين زردشت، زنى كه كودك مرده به دنيا مىآورد تا سه شبانه روز نمىبايست چيزى را لمس مىكرد و پس از آن، بايد خود را با ادرار گاو شستوشو مىداد و مقدارى از آن را مىخورد تا پاک شود.
در آيين يهود، پيكره حوّا را سرچشمه همه دردهاى بىدرمان و اندوههاى جانگداز بشريت معرفى مىكردند و اعتقاد داشتند زن نزد خدا، ذليل و در آفرينش، ناقص و در پاداش، زيانكار است. زن، مطيع محض شوهر بود. اختيار ازدواج با اولياى دختر بود و طلاق فقط روى ميل و هوس مرد صورت مىگرفت و اولاد اناث به فروش مىرفت.
در آيين مسيحيت، تنها مريم عليهاالسلام را انسان داراى روح جاويد مىدانستند و بقيه زنان را برزخ ميان انسان و حيوان محسوب مىكردند. كشيشان در مجمع دينى فرانسه، در سال 586 ميلادى، پس از بحثهاى زيادى كه درباره ماهيت زن نمودند، گفتند زن انسان است اما براى خدمت مردان آفريده شده است. زن از پدر و شوهر ارث نمىبُرد. زن فقط براى زاييدن و پرورش فرزند و اداره خانه مفيد بود.
در بيشتر نقاط آفريقا، ساختن عمارت، بافتن حصير، شخم زدن و آبيارى زمين از مشاغل زنان به شمار مىرفت. بيشتر فرزندان به صحبتهاى مادر اهميتى نمىدادند و براى كوچكترين مسئله، مادر را تا حد مرگ كتك مىزدند. عجيبتر اين است كه زن، اين وضعيت را عادلانه مىدانست.
3- تاكيد بر عدم تقابل ميان زن و مرد:
از جمله اهداف فمينيسم، آن است كه اصل تقابل زن و مرد را از بين ببرد، يعنى تلاش دارد زن و مرد را به مثابه انسان واحد مورد مطالعه قرار دهد، نه به عنوان دو جنس متقابل.
نفى تقابل بين زن و مرد غير از ادعاى تساوى حقوق زن و مرد است. طرفداران نظريه عدم تقابل، معتقدند هر انسانى قابليتهاى «دو جنس» را دارد؛ يعنى ويژگىهاى مذكر و مونث در هر انسانى وجود دارد.
آنان معتقدند الگوهاى ارزشى و رفتارىِ متمايز ميان زن و مرد بايد متحول شود و انسانى بودن به جاى زن و مرد بودن هدف فرايند جامعهپذيرى قرار گيرد. به عبارتى، مىگويند زن و مرد با هم شباهت پيدا كنند.
4- تاكيد بر عدم برترى مرد بر زن:
از ديگر اهداف فمينيسم، اصل عدمِ برترى مرد بر زن است، اين نگرش آنان متأثر از ديدگاههاى پست مدرن است كه معتقد است در هويت زنانه، چه از نظر زيستى و چه از نظر اجتماعى، قابليت مثبتى وجود دارد كه نقش مادرى، ظرفيت پرورش دهندگى و حس مسئوليت زنان را افزايش مىدهد. از اين رو آنان كليّتِ نظام خانواده را انكار نمىكنند؛ اما در عين حال، خواهان نقش مساوى زن و مرد در وظايف و مسئوليتهاى خانوادگى و اجتماعى هستند.
5- تلاش براى كسب برابرى حقوقى:
كژ انديشى و ديد ظالمانه كليسا و سياستمداران غرب سبب شد تضييع حقوق منطقى زنان و تثبيت محروميتهاى آنان، صورت قانونى بگيرد. اوج اين تبعيضها در مسائل خانواده ـ از قبيل ازدواج، طلاق و نفقه ـ نمود بيشترى داشت. به همين دليل، اعتراض تجمعات زنان به اين رويه معمول، سابقهاى طولانى دارد. از زمان ظهور سيمون دوبوار و طرح نظريه مساوات زن و مرد ـ كه در چارچوب مكتب فلسفى اگزسيتانسياليسم مطرح شد ـ تشريح علمى و فيزيولوژيك براى اثبات برابرى دو جنس به يارى طلبيده شد.
قاصدک
مهدی اخوان ثالث
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
افزايش سن ازدواج دختران در روستا
محمد اشجاري
كليد واژه ها: خانواده ، ازدواج، افزايش سن ازدواج ، دختران، روستا.
چكيده:
بسياري ازجامعه شناسان خانواده را مهمترين نهادي دانسته اند كه بعنوان سلول هاي تشكيل دهنده جامعه ،درسلامت و عدم سلامت آن جامعه بسيارتاثير كذار مي باشد. همانطور كه مي دانيم عامل پيدايش خانواده ازدواج است.پس سلامت جامعه وخانواده وابسته به ازدواجي سالم وپردوام است.
بنابراين پرداختن به موضوع ازدواج وموانع ومشكلات بر سر راه آن، بعنوان يك مسئله اجتماعي نياز مند تحقيق وبررسي مي باشد.
در اين مقاله نيز كه بر گرفته از پژوهشي تحت عنوان" بررسي دلايل و اثرات افزايش سن ازدواج دختران در روستاهاي شهرستان آشتيان در سال 1385" مي باشد . سعي مي شود با رويكردي تحليلي- انتقادي به بررسي عوامل اجتماعي موثر بر بالا رفتن سن ازدواج دختران روستايي وآثار ناشي از آن پرداخته شود. چرا وچگونه زندگي در محيط روستايي و مشكلات اجتماعي ناشي از آن مانند: فقر اقتصادي و بيكاري ، منجر به مهاجرت ، ازدواج وسكونت دائم پسرهاي روستايي در شهرها و عدم تعادل جنسي در روستاها مي شود، بنحوي كه باعث افزايش تعداد دختران مجرد ساكن در روستاها و تاخيردر سن ازدواج آنها شده و ممكن است ، افزايش آسيبها و انحرافات اجتماعي بدنبال داشته باشد.
مقدمه
خانواده را مهمترين نهادي دانسته اند كه جامعه را تغذيه كرده و در سلامت و عدم سلامت آن موثراست. محيط خانواده در شكل گيري شخصيت و روند اجتماعي شدن افراد جامعه بسيار تاثير گذار است . خانواده در تهذيب اخلاق و جهت دادن افراد به سوي انسانيـــت و پرورش وتكوين شخصيت آنان مي تواند نقش فوق العاده اي را ايفاكند.
دراديان مختلف خصوصا اسلام ،خانواده و تشكيل آن را براي حيات اجتماعي بسيار مهم مي دانند چنانكه جوانان را به تشكيل خانواده و امر ازدواج تشويق مي كنند.
بسياري از جامعه شناسان همانند كنت و كولي خانواده را اولين وايده آل ترين مثال براي گروهها ي نخستين و مهـمترين مرحله جامعه پذيري افراد مي دانند. هرچند تمامي جامعه شناسان براهميت خانواده درحيات اجتماعي تاكيد دارند وليكن اين مفهوم هنوز هم يكي از پرابهام ترين مفاهيم دراين علم بشمار مي رود.
عامل پيدايش خانواده ازدواج است و خانواده بعنوان يك نهاد اجتماعي، فرايندي از كل جامعه است.بنابراين در يك جامعه ناسالم ، خانواده نيز خودبخود ناسالم خواهدبود وبرعكس. در سلامت سلول هاي تشكيل دهنده جامعه ، ازجمله خانواده، جامعه نيز از سلامت كامل برخوردار خواهندبود.
در نتيجه ازدواج سالم خانواده سالم را مي سازد و خانواده سالم جامعه سالم رابوجود مي آورد.پس سلامت جامعه وخانواده وابسته به ازدواجي سالم ومفيد است .
بنابراين پرداختن به موضوع ازدواج ،موانع ومشكلات بر سر راه آن، بعنوان يك مسئله اجتماعي نياز مند تحقيق وبررسي مي باشد.
مقاله پيش روي در نظر دارد دلايل و اثرات افزايش سن ازدواج دختران روستاها را بررسي نمايد.
هدف از اين مقاله شناخت عوامل اجتماعي موثر بر بالا رفتن سن ازدواج دختران روستايي وآثار ناشي از آن است، يعنـي در اين مقاله بررسي مي شودكه چرا وچگونه زندگي در محيط روستايي و مشكلات اجتماعي ناشي از آن مانند: فقر اقتصادي و بيكاري ، منجر به مهاجرت ، ازدواج وسكونت دائم پسرهاي روستايي در شهرها و عدم تعادل جنسي در روستاها مي شود، بنحوي كه باعث افزايش تعداد دختران ساكن در روستاها و تاخيردر سن ازدواج آنها شده و منجر به افزايش آسيبها و انحرافات اجتماعي گرديده است.
جامعه شناسان با اعتقاد به خصلت اجتماعی ازدواج و مشاهده ی اینکه در اجتماعی بودن آن نوعی ویژگی محسوس است که آن را از روانی بودن و زیستی بودن مشخص می نماید و به آن طبعیت خاصی می بخشد که تبعین ویژه ای را ایجاد می کند، ازدواج را در کلیت و تمامیت آن مورد مطالعه قرار می دهد. اين مقاله نيز در قالب علم پژوهش اجتماعي بدنبال علل ودلايل تاخير درسن ازدواج دختران روستايي در ايران مي باشد و از نظريه هاي مختلف علمي دراين راه بهره مي گيرد كه در ادامه به آنها اشاره مي شود:
1-1-2) تئوری تورم رکودی[1]
براساس آمار واطلاعات بدست آمده در دوره های رواج و رونق اقتصادی مردم بیشتر ازدواج می کنند ودر دوره های بحران و رکود اقتصادی ازدواجها به تاخیر می افتند و یا اصلاً منتفی می شوند. حال آیا ایران با چنین دوره هایی روبرو بوده است، نیاز به تئوریهای موجود در علم اقتصاد دارد تا حقایق مربوط به این پدیده را بهتر روشن نماید. یکی از مهمترین تئوریها تئوری تورم رکودی می باشد.(بهنام،22،1348)
یکی از معضلات عمده ی کشورهای در حال گذار، تورم و رکود ساختاری است. رشد بهداشت و رفاه عمومی، نرخ مرگ و میر را کاهش داده و باعث رشد بالای جمعیت درکشور می شود. نرخ رشد جمعیت و پیشرفت نسبی امکانات جمعی تقاضای کل را افزایش داده و تورم ساختاری را ایجاد می کند.(تقوي،142،1376)
جوامعی که در حال گذار بوده اند یا در ابتدا توسعه صنعتی می باشند از سن متوسط ازدواج بالایی برخوردارند که این پدیده در کشور های ژاپن، هند ، آمریکا و کشورهای غربی مشاهده شده است. شاید در سطح کلان عامل اصلی بالا رفتن سن ازدواج ناشی از وجود ساختار اقتصادی در حال گذار دراین کشور هامی باشد زیرا هموراه درابتدا دوره ی رشد صنعت و به دنبال آن امکان آزادی فردی و کاهش حضور والدین در امر ازدواج و پایین بودن سطح زندگی و نیز وجود بیکاری سن متوسط ازدواج بالا می باشد. (ميشل،146)
افزایش بحرانهای سیاسی واقتصادی، و مولفه های مهم تورم رکودی چون حجم نقدینگی، تورم، رکود، کاهش تولید، بیکاری، مصرف گرایی و افزایش سطح انتظارات اثرات منفی بر سن ازدواج جوانان گذاشته و موانع و مشکلاتی را در عرصه اقتصادی در سر راه ازدواج جوانان بوجود آورده است.
بنابراین تئوری تورم رکودی صرفاً به یکی از ابعاد موانع عمده ی ازدواج که وجه اقتصادی آن می باشد پرداخته ولی این تئوری از تامیت و جامعیت کافی برخوردار نیست. زیرا هر چند موانع اتقصادی مانند نحوه امرار معاش و گذران زندگی وداشتن سر پناه و مسکن برای آغاز و شر وع یک زندگی مهم است، ولی این عوامل باعث ، ایجاد موانعی دیگر به عنوان علل ودلايل بازدارند ازدواج خصوصا در روستاهاي ايران شده است. از این رو عواملی چون میزان تحصیلات، مهریه، جهیزیه، آداب و رسوم مراسم ازدواج، عدم قناعت پذیری و غیره اکنون به صورت یک پدیده در پشت مشکلات اقتصادی قرار گرفته و عرض اندام می نماید. يكي از اساسي ترين مشكلات اقتصادي در هر جامعه اي مسئله اشتغال است كه در ادامه به آن پرداخته مي شود:
2-1-2)تئوری فونکسیونالیسم ساختی[2]
یکی از تئوریهای مهمی که می توان در تحلیل موانع ساختاری ازدواج استفاده نمود نظریه نظام اجتماعی پارسونز می باشد، هر چند در چهار چوب فونکسیونالیسم ساختی صریحاً به این وجه اشاره نشده است ولی میتوان مشکلات ازدواج را با توجه به اختلال یا عدم تعادل بین خرده نظام اقتصادی و فرهنگی مورد بررسی قرارداد.
در مدل پارسونز چهار خرده نظام فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی نظام یافته است که در ارتباط با یکدیگر هستند و به ترتیب عهده دار کارکرد حفظ وتداوم الگوها[3]، نیل به اهداف[4]، انطباق با شرایط محیطی[5]، ایجاد یگانگی وانسجام اجتماعی[6] می باشند. البته این مدل انتزاعی بوده و در همه سطوح کلان و میانه و حتی گروه های کوچک قابلیت تعمیم دارد و در هر خرده نظام نیز می توان اين چهار کارکرد را جستجو نمود.(صديق،39،1374)
پارسونز در مورد فرآیند هسته ای شدن خانواده به اهمیت شغل پرداخته و براساس متغییرهای الگوی خویش اهمیت آن را ناشی از ماهیت نظام تقسیم کار در جوامع صنعتی جدید می داند به نظر وی از اثرات پیچیدگی نظام این است که از شغل یک رکن اصلی پایگاه اجتماعی می سازد. از طرف دیگر پایگاه شغلی یک فرد عموماً حاصل یک فرآیند طولانی سرمایه گذاری و آموزش می باشد. در مسیر تطور جوامع صنعتی لحظه ای فرا می رسد که خانواده عموماً دیگر از لحاظ پایگاه شغلی منشاء هیچ کمکی برای فرد نمی باشد.(بودن،111،1370)
به این ترتیب شغل در سن ازدواج موثر است. جوانان غالباً زمانی ازدواج
می کنند که یقین داشته باشند از عهده ی تامین معاش خانواده طبق آداب و رسوم طبقه اجتماعی خود برخوردار خواهند شد و چون افراد نمی توانند در سنین معینی مثلاً بیست تا بیست و پنج سالگی درآمد کافی داشته باشند لذا نوع شغل اهمیت پیدا می کند. در طبقات مرفه کشورهای صنعتی جوانان به ندرت قبل از 28 یا 30 سالگی قادر هستند به شغلی كه دلخواهشان است دسترسي پيدا كنند ، خصوصا اگر خود را براي مشاغل عالي که نیازمند تحصیلات طولانیست آماده کنند. در صورتیکه کارگران ماهر از 21 تا 23 سالگی و کارگران غیر ماهر از 18 سالگی شروع به کار می کنند در نتیجه سن ازدواج برای طبقات مرفه بالاتر ولی برای طبقات تحتانی پایین تر است شاید بتوان گفت هر قدر سطح زندگی پایین تر باشد ازدواج زود رس تر خواهد بود.(بهنام، 221)
در ايران، نظام مشاغل جدید در برابر مشاغل سنتی آنطور طراحی شده که عموماً از کانال نظام آموزشی می گذرد که خود سالهای طولانی وقت در نهادهای مربوطه را می طلبد که این امر فی نفسه باعث بالا رفتن سن ازدواج و تاخیر در بلوغ اقتصادی فرد می گردد بعلاوه فقدان برنامه ریزی جامع اشتغال، آموزش سبب می شود که سازمانهای آموزشی( مربوط به خرده نظام فرهنگی) اقدام به ارائه آموزشهای غیر متناسب با بازار کار نمایند که این امر طبعاً تقاضای کاذب برای آموزش ایجاد کرده و در یک دوره زمانی جامعه بدون اینکه فرصتهای شغلی جدید بوجود آورد با پدیده های آموزشی اضافی روبرو می شود که این امر اثرات نامطلوبی بر روی سن ازدواج می گذارد.
همانطور كه ملاحظه شد ازدواج وتشكيل خانواده حاصل تعامل تمامي خرده نظام هاي جامعه با يكديگر است چنانچه براي ازدواج مي بايست شغل (درآمد) ومسكن مناسب مهيا گردد كه لازمه آنها ، تحصيل(آموزش) و كسب تخصص است . كه در ادامه به اين مقوله در ايران و بويژه در جامعه روستايي ايران پرداخته خواهد شد:
3-1-2) نظریه « بلاو» و« دانکن »
« بلاوو دانکن دو صاحب نظر و محقق مشهور آمریکایی در مطالعات تحرک اجتماعی سال 1967 نظریه ای نیز درباره نقش خانواده در تحرک اجتماعی ارائه داده اند آنها معتقدند که عوامل تحرک اجتماعی نزولی منحصر به ازدواجهای زودرس و داشتن فرزند زیاد نیست .بلکه داشتن خانواده بزرگ نیز از عوامل تحرک اجتماعی نزولی محسوب می گردد، به نظر این دو صاحب نظر ، افرادی که دارای تحرک اجتماعی صعودی بوده اند از آنهائیکه یا تحرک اجتماعی نداشته ویا گرفتار تحرک اجتماعی نزولی گردیده اند ، فرزندان کمتری داشته اند به نظر آنان تأخیر در ازدواج عامل اصلی این تفاوت می باشد.
از دیدگاه بلاو و ودانکن ، بیشتر افرادی که در مسیر تحرک اجتماعی صعودی قرار می گیرند ازدواج در سنین بالا را ترجیح می دهند واز آنجا که هر چه زن و شوهر مسن تر باشند، دوران باروری آنان کوتاه تر خواهد بود، در نتیجه فرزندان کمتری نیز خواهند داشت و همچنین نه تنها داشتن یک خانواده بزرگ بر موفقیتهای شغلی فرزندان نیز کاهش می یابد وامکان موفقیت شغلی فرزندان در خانواده هایی به حداکثر می رسد که فقط یك یا دو فرزند دارند اما درخانواده های بزرگ اولین و آخرین فرزند ، بالاترین امکان و فرصت را برای کسب موفقیت دارند. این دو صاحب نظر دلیل این امر را ناشی از چگونگی توزیع منابع خانواده ، به ویژه منابعی که پیشرفتهای تحصیلی را تحت تأثیر قرار می دهد ( با فرض اینکه سایر عوامل ثابت و مساوی باشند)مي دانند، هر چه تعداد فرزندان کمتر باشد سهم آنان در بهره مند شدن از توجه ، مراقبت ، رسیدگی و کمکهای مالی خانواده بیشتر خواهد.
« بلاو و دانکن این نتیجه کلی را بیان می دارند که فرزندان خانواده های بزرگ دارای امکانات و موفقیتهای تحصیلی کمتری بوده و بنابراین موفقیتهای شغلی ناچیز نیز بدست می آورند ، و در خانواده های از هم پاشیده ( براثر طلاق یا مرگ والدین ) نیز بدلیل اینکه منابع مادی و عاطفی کاهش می یابند فرزندان این خانواده ها از موفقیتهای تحصیلی و شغلی محدودتری برخوردار می شوند.(هلاكوئي،263،1365)
بنابراين داشتن خانواده هاي بزرگ در نسل گذشته روستايي وجمعيت بالاي خانواده ها در روستا مي تواند منجر به عدم دسترسي تمامي اعضاء خانواده به تحصيلات مناسب گردد اين امر زماني شدت ميگيرد كه نظام اجتماعي نيز دچار عدم هماهنگي شده باشد وچنانچه اشاره شد خرده نظامهاي موجود در جامعه ،كاركرد هاي مطلوبي نداشته باشند. در ادامه به اين موضوع پرداخته مي شود:
4-1-2) تئوري راهها واهداف "وبر" و"مرتن"
( ازدواج)هنگامي رخ مي دهد كه جامعه براساس اصل اول جامعه شناسي يعني اصل اهداف و راهها (G.M.G) بتواند اهداف مشترك فرهنگي جامعه و راههاي وصول به آنها را مشخص نمايد تا جامعه در حالتي متعادل ومنسجم حفظ شودو تداوم يابد. .(تنهائي1382 :71)
براساس مدل وبر مي توان ساخت دو سنخ جامعه عقلائي - حقوقي و سنتي را مبتني براصل راهها واهداف دانست و از هم تفكيك نمود. اختلال وگسستگي كه در راهها و اهداف در دو سنخ ارزشي و عاطفي وجود دارد ،بيانگرآنست كه هيچ گونه سنخ ايده آلي از يك جامعه سالم را نمي سازند.
برپايه اين ديدگاه ’ هرگاه راهها و اهداف در يك گروه اجتماعي ويا بطور كلي تر در سا ختارجامعه ، هماهنگ باشند ، مثلا“ هر دو كنش راههاواهداف سنتي را دنبال نمايندو يا هردو عقلائي - حقوقي باشند آن جامعه دچار مشكل نخواهد بودولي چنانچه اهداف ارزشي و يا عاطفي باشند ولي راههاي وصول به آ نها عقلائي باشد ديگر با يك جامعه متعادل و هماهنگ روبرو نخواهيم بود.(تنهائي1382- 76)
واين همان اتفاقي است كه درباره موضوع پيش رو يعني پديده ازدواج در ايران مي تواند رخ داده باشد.
بطوريكه ازدواج بعنوان يك هدف ارزشي ، عاطفي و يا حتي سنتي در جامعه اسلامي امروز ايران مطرح مي شود. اما راهها و امكانات رسيدن به آن كاملا“عقلائي و بر اساس اهداف و شرايط متغير ومصرف گرايانه نظام سرمايه داري در جهان امروز استوار شده است كه همين امر منجر به آ شفتگي و بي ساماني در جامعه كنوني ايران گشته كه آثار زيان باري را به دنبال دارد.كه مي توان افزايش سن ازدواج دختران روستاهاي ايران را نيز حاصل اين ناهماهنگي دانست.
جامعه شناس برجسته مكتب ساخت گرا- كاركرد گرايي انسجامي آ مريكا- رابرت كي مرتن- نيز معتقد است كه بي ساماني و ناهنجاري در ساخت اجتماعي زماني رخ مي دهد كه هماهنگي ميان راهها و اهداف از بين برود و چنانچه اين هماهنگي حاصل نشود جامعه ناسالم خواهد بود. وي براين اساس تحليلي ارائه مي دهد مبني بر اين نكته كه پيدايش واستمرار هر ساخت اجتماعي اعم از همنوا[7] و ياكجرو[8] منوط به چگونگي عملكرد روابط و هماهنگي ميان راهها و اهداف است پس ميتوان نتيجه گرفت كه در جامعه ايران پديده اجتماعي ازدواج بعنوان يكي از اهداف جامعه با راهها و وسايل مورد نياز جهت رسيدن آن هماهنگ نيست.
بصورتي كه اگركسي بخواهد ازدواج كند مجبور است از راهي عبور كند كه امروزه نظام سرمايه داري به او تحميل كرده است،راهي كه عقلاني ، محاسبه گرانه و دقيق باشد . يعني بايد تسليم شرايط و برنامه هاي مصرف گرايانه نظام سرمايه داري شود وساليان طولاني هزينه هاي آن را بپردازد.
چنين گسستي ميان اهداف و راههاي جامعه طبق نظريه مرتن، جامعه را دچار بي ساماني ميكند،كه حاصل آن بوجود آمدن افراد كجرو در چهار گروه مختلف است.
بنابراين بر اساس آ نچه از تلفيق نظريه هاي ماكس وبر و رابرت كي مرتن بدست ميايد مي توان نتيجه گرفت كه در روستاهاي ايران امكان دستيابي به راهها و وسايل مورد نياز در جهت وصول به هدف ارزشمند، و پر اهميت ازدواج بسيارضعيف است و در بين هدف و راهها ي رسيدن به آن گسست قابل تاملي ايجاد شده است. كه در ميان دختران وجنس مونث نمود بسيار بحران زايي از خود نشان مي دهد چرا كه زنان جامعه روستائي بدليل نداشتن استقلال اجتماعي و اقتصادي و كم ارزش بودن خود در جامعه مرد سالار و پدر سالارحاكم بر جوامع روستايي امكان نو آ وري ، شورش و گرايشات انحرافي را كمتر داشته و بيشتر در قلمرو همنوايان و رسم گرايان و منزويان جامعه قرار مي گيرند. يعني اين امكان وآزادي را ندارند كه همانند پسرها در راستاي كسب تخصص وشغل مهاجرت كنند وبا محدوديت هاي فراواني روبرو هستند. در مورد اين موضوع مباحثي در قالب نظريه هاي فمنيستي وجود دارد كه به مساله تبعيض عليه زنان ميپردازد ،ونتيجه آن همان عدم دسترسي جنس مونث به فرصتهايي است كه در اختيار مردان است كه در مورد موضوع پيش روي مي توان به آزادي پسرهاي روستايي به جهت مهاجرت به شهر ها اشاره كرد .
هنگاميكه پسران روستايي در راه كسب علم ،تخصص وشغل مناسب به شهرها مهاجرت مي نمايند و با يك تحرك طبقاتي صعودي به پايگاه اجتماعي بالاتري ارتقاء مي يابند ديگر حاضر نيستند با دختراني در اقشار وطبقات پائين تر خود در روستاها ازدواج نمايند و به همسان همسري وازدواج با دختران شهري تمايل پيدا مي كنند.
نتيجه گيري
يكي از مهمترين نيازهاي انسان نياز عاطفي وجنسي است كه از طريق ازدواج برآورده مي گردد. بر اساس نظريه پارسنز مي توان نتيجه گرفت كه هر جامعه اي براي آنكه بتواند در عملكرد خود به عنوان يك نظام توفيق يابد وبه عبارتي تداوم واستمرار يافته وحفظ شود بايستي نياز هاي مشترك بشري را سامان دهي نمايد كه كه در اين راستا به چهار كار ويژه نياز دارد:
1. انطباق وسازگاري با محيط وشرايط متغيير وجديد كه بوسيله فعاليت نهادهاي خرده نظام اقتصادي اجرايي مي شود.
با نگاهي انتقادي به وضعيت اقتصادي جامعه و بر اساس تئوري تورم ركودي مشخص خواهد شد كه يكي از اساسي ترين عوامل تاخير ازدواج در ميان جوانان بخصوص در روستاهاي كشور نا سازگاري نيازها با محيط وضعف در مديريت اقتصادي جامعه است . بطوريكه افزایش مشكلات اقتصادی، و مولفه های مهم تورم رکودی چون ، تورم، رکود، کاهش تولید، بیکاری، مصرف گرایی و افزایش سطح انتظارات اثرات منفی بر سن ازدواج جوانان گذاشته و موانع و مشکلاتی را در عرصه اقتصادی در سرا راه ازدواج جوانان بوجود آورده است.
مهمترين نيازي كه پيش از ازدواج مي بايست با محيط فرد سازگار شود وضعيت اشتغال اوست.
بنابراين شغل در سن ازدواج بسيارموثر است. جوانان غالباً زمانی ازدواج
می کنند که یقین داشته باشند از عهده ی تامین معاش خانواده طبق آداب و رسوم طبقه اجتماعی خود برخوردار خواهند شد و چون افراد نمی توانند در سنین معینی مثلاً بیست تا بیست و پنج سالگی درآمد کافی داشته باشند لذا نوع شغل اهمیت پیدا می کند.
از آنجائيكه در زمينه انطباق ميان نياز مندي به شغل ومحيط روستايي در ايران مديريت وبرنامه ريزي بسيار ضعيفي اعمال شده است و نظام مشاغل جدید نيز در برابر مشاغل سنتی آنطور طراحی شده که عموماً از کانال نظام آموزشی می گذرد که خود سالهای طولانی وقت در نهادهای مربوطه را می طلبد پديده مهاجرت پسران روستايي به شهرها اتفاق مي افتد .
2. دومين كارويژه يك نظام اجتماعي از نظر پارسنز دستيابي به اهداف يا هدف جوئي است.
افراد جامعه به دنبال هدفهايي هستند كه يك نظام اجتماعي بايد از طريق خرده نظام سياسي خويش آنها را مشخص كند وافراد جامعه را به سمت دستيابي به آنها هدايت نمايد.
اين اتفاق هنگامي رخ مي دهد كه جامعه براساس اصل اول جامعه شناسي يعني اصل اهداف و راهها (G.M.G) بتواند اهداف مشترك فرهنگي جامعه و راههاي وصول به آنها را مشخص نمايد تا جامعه در حالتي متعادل ومنسجم حفظ شودو تداوم يابد.
رابرت كي مرتن- معتقد است كه بي ساماني و ناهنجاري در ساخت اجتماعي زماني رخ مي دهدكه هماهنگي ميان راهها و اهداف از بين برود و چنانچه اين هماهنگي حاصل نشود جامعه ناسالم خواهد بود.
يكي از هدف هاي مشخص شده در جامعه تشكيل خانواده و ازدواج است كه در خود اهداف و كاركردهاي آ شكارو پنهان فراواني را نهفته دارد و اين جامعه است كه وظيفه دارد درراه نظم اجتماعي وسايل وراههاي رسيدن به اين هدف معنوي را در اختيار اعضاء خود و نيروي جوان جامعه قراردهد، چنانچه افراد جامعه در هنگام سن ازدواج با مشكلاتي ناشي از عدم هماهنگي بين راهها و اهداف مانند برنامه ريزيهاي ضعيف آموزشي ومديريت ناتوان در بخش اشتغال روبرو شوند از تشكيل نهاد خانواده باز خواهند ماند و اين ساخت مهم اجتماعي را درچار بحران و نا بساماني "آنومي" مي سازد .
براساس تئوري سنخ هاي ايده آل" ماكس وبر" ، ازدواج بعنوان يك هدف ارزشي ، عاطفي و يا حتي سنتي در جامعه اسلامي امروز ايران مطرح مي شود. اما راهها و امكانات رسيدن به آن كاملا“عقلائي و بر اساس اهداف و شرايط متغير ومصرف گرايانه نظام سرمايه داري در جهان امروز استوار شده است. بطوريكه نسل جوان امروز ايران در ميان ارزش هاي معنوي و انتظارات مادي تعيين شده توسط جامعه، در رابطه با ازدواج در پريشاني بسر مي برد.
بنابراين بر اساس آنچه از تلفيق نظريه هاي تالكوت پارسنز، ماكس وبر و رابرت كي مرتن بدست مي آيد مي توان نتيجه گرفت كه در روستاهاي ايران امكان دستيابي به راهها و وسايل مورد نياز در جهت وصول به هدف ارزشمند، و پر اهميت ازدواج بسيارضعيف است و در بين هدف و راهها ي رسيدن به آن گسست قابل تاملي ايجاد شده است. كه در ميان دختران وجنس مونث نمود بسيار بحران زايي از خود نشان مي دهد چرا كه زنان جامعه روستائي بدليل نداشتن استقلال وآزادي هاي اجتماعي و اقتصادي در جامعه مرد سالار و پدر سالارحاكم بر جوامع روستايي ايران امكان نوآوري ، شورش و گرايشات انحرافي را كمتر داشته و بيشتر در قلمرو همنوايان و رسم گرايان و منزويان جامعه قرار مي گيرند. يعني اين امكان وآزادي را ندارند كه همانند پسرها در راستاي كسب تخصص وشغل مهاجرت كنند وبا محدوديت هاي فراواني روبرو هستند. در مورد اين موضوع مباحثي در قالب نظريه هاي فمنيستي وجود دارد كه به مساله تبعيض عليه زنان مي پردازد ، كه عدم دسترسي جنس مونث به فرصتهايي كه در اختيار مردان است يكي از مهمترين مباحث آنان است. كه در مورد موضوع پيش روي مي توان به اختيار و آزادي پسرهاي روستايي در زمينه مهاجرت به شهر ها واستقلال آنها اشاره نمود.حقي كه هيچگاه زنان از آن برخوردار نبوده اند چرا كه يا تحت سلطه پدر وبرادران خويش زندگي مي كنند و يا تحت سلطه شوهر وپسران .
هنگاميكه پسران روستايي در راه كسب علم ،تخصص وشغل مناسب به شهرها مهاجرت مي نمايند و با يك تحرك طبقاتي صعودي به پايگاه اجتماعي بالاتري ارتقاء مي يابند، دايره همسر گزيني آنها نيز گسترده تر مي شود، بنابراين ديگر حاضر نيستند با دختراني در اقشار وطبقات پائين تر خود در روستاها ازدواج نمايند و طبق نظريه همسان همسري ، متمايل به ازدواج با دختران شهري مي شوند.
3. سومين كارويژه يك نظام اجتماعي از نظر پارسنز،ايجاد همبستگي وانسجام اجتماعي است.
هر جامعه اي به موجب نظام حقوقي خود بايستي روابط اجزاء دروني خود را بر اساس هنجارها وقراردادهاي نهادينه شده به نظم درآورد.
4. وبالاخره آخرين ، كارويژه يك نظام اجتماعي از نظر پارسنز،حفظ الگو وابقاء است.
يك نظام اجتماعي بايستي خود را بر اساس نظام ارزشهاي فرهنگي فراگير (مذهب وخانواده)كه توافق واجماع عمومي بر پايه آن استوار شده است ،نگاهدارد.و الگوهاي فرهنگي را همراه با انگيزه هاي افراد احياء نموده تا انگيزه ها حفظ شود.
بالا رفتن سن ازدواج دختران روستايي ، جداي از اينكه اثرات جبران ناپذيري از لحاظ رواني واجتماعي وحتي زيستي در سطح فردي از خود بجاي مي گذارد كه در سطح جامعه ودر ارتباط با دو كارويژه مذكور نيز آثار وآسيب هاي فراواني خواهد داشت .
يعني هرگاه پايه هاي خانواده بعنوان سلولهاي سازنده ساختار ونظام اجتماعي سست گردد ، انگيزه ها والگوهاي فرهنگي ديگر توان حفظ الگوها وهنجار سازي ونهادينه نمودن آنها را درجريان جامعه پذيري نخواهد داشت وانسجام وبقاءجامعه با بحران روبرو مي گردد.
•.
طوفان فرخي در عصر بيداري
مبحثي در جامعه شناسي ادبيات
محمد اشجاري
حركت پويا و پيوسته در مسير دستيابي به آزادي ، برابري، خودآگاهي وپيشرفت هر جامعه اي مستلزم شناخت تاريخي وجامعه شناسانه از آن جامعه است.
يكي از راه هاي كسب اين شناخت ، كنكاشي جامعه شناسانه در ادبيات آن جامعه است.
بنابراين هدف اساسي جامعه شناسي ادبيات ،از مطالعه وبررسي آثار و زندگي هنر مندان، اديبان وشاعران جامعه، دستيابي به چرايي وچگونگي تاثيرات جامعه وافراد موجود در آن بر ادبيات آن دوره وبالعكس است .تا مشخص سازد كه در آن دوره تاريخي ،جامعه مورد نظر ما در چه مرحله اي ازحركت خويش در مسير دستيابي به خودآگاهي ، برابري ،آزادي وپيشرفت بوده است.
از حمله اعراب به ايران تا عصر حاضر، ادبيات ما در شش دوره (خراسانى، عراقى، هندى، بازگشت، عصر بيدارى و دوره نوگرايى) بررسى مى شود،كه با مطالعه هر يك از اين دوره ها و ويژگي هاي آنها مي توان به شناخت گسترده اي از مردم وجامعه آن دوره دست يافت.
مطلب پيش روي جستاري جامعه شناسانه است در ادبيات عصر بيداري و دوران مشروطه بمناسبت يكصدمين سالگرد آن كه قصد دارد پس ازپرداختن به ويژگي هاي وتقسيم بندي ادبيات عصر بيداري اختصاصا به زندگي وآثار فرخي يزدي بپردازد.
هنر،ادبيات و شعر ايران تا پيش از مشروطه( عصر بيدارى) در انحصارقشر وطبقه ويژه اي از مردم بوده است. شاعران اين دوره ها معمولاً تحت حمايت پادشاهان و درباريان شعر مى سرودندكه در دوره اى به آنان بسيار اهميت داده مى شد و در دوره اى ديگر مورد بى مهرى قرار مى گرفتند.
در هر حال، هنر نزد ايرانيان فرادست ، با محتوي و درون مايه اي سرشاراز مدح پادشاهان، توصيف طبيعت ، معشوقه وشراب ويا بيان افكار عارفان و پند و اندرزآموزگاران و... بوده است.
اما در آستانه مشروطيت چهره فرهنگى ايران تحت تاثير عوامل متعدد فرهنگى، اجتماعى و سياسى كاملاً تغيير يافت. در اين دوره شعر و ادبيات رويكردى شگرف به سوى مردم مي يابد و از نظر درون مايه نيز ديگر روزگار مديحه سرايى هاى دوران غزنوى و سلجوقى و توصيفات طبيعى و عاشقانه سرايى ها تقريبا متوقف مي شود.
بنابراين از شعر اين دوره ديگر نه به عنوان پديده اى تجملى و منحصر به گروه هاى محدود، بلكه همچون امرى عمومى و متعلق به گروه هاى وسيع جامعه بايد سخن گفت كه به جاى ارتباط مستقيم با دربار و گروه هاى بالاى اجتماع، از طريق مطبوعات متعدد و با محتواى سياسى و انقلابى مورد علاقه همگان، مخاطبان راستين خود را در گوشه و كنار شهرستان ها و حتى روستاهاى كشور سراغ مى گرفت.
با حضور مردم در صحنه اجتماع و ايفاى نقش حساس خود در تحولات اجتماعى، مضامين و انديشه هاى كاملاً تازه اى در شعر اين دوره پديد آمد.
تغييرات حاصله در شئون جامعه بزرگ ايران، منجر به انقلابى ادبى در عرصه هاى شعر و نثر گرديد. همراه با تحولات در حوزه نثر، در درون مايه شعر فارسى دگرگونى هاى ژرف و چشمگيرى به وجود آمد. شعر و نثر اين دوره با مضامين درخور زمان، توانست با افكار مشروطه خواهى همراه شود، هر چند كه در شكل و قالب و ساختار شعر، اصولاً تغيير مهمى روى نداد.
مهمترين مضامين شعر فارسى در عصر بيدارى، آزادى، وطن، قانون گرايى، تعليم و تربيت نوين، توجه به علوم و فنون جديد و توجه به مردم است.
در اين دوره شعر و نثر فارسى در سه جناح عمده ادبى قابل تشخيص است:
الف _ جناح سنت گرا: اين جناح ادبى با آگاهى لازم و پيوند تام و تمامى كه با سنت هاى ادبى ايران داشتند از زبان فاخر و پرصلابت گذشته كه به عروض و سنن موسيقايى شعر فارسى تكيه داشت، استفاده مى كردند و بدان سخت پايبند بودند. از چهره هاى معروف اين جناح مى توان به اديب الممالك فراهانى، ملك الشعراى بهار وعلي اكبر دهخدا اشاره كرد.
ب _ گروه شاعران مردمى: اين گروه با موازين ادب گذشته انس چندانى نداشتند و زبان كوچه و بازارى را برگزيدند و با صميميتى كه در اين طريق از خودشان نشان مى دادند، از قبول عام برخوردار شدند. شاعران برجسته اين گروه سيداشرف الدين گيلانى (نسيم شمال)، ابوالقاسم عارف قزوينى، ايرج ميرزاو ميرزاده عشقى است.
ج _ شعر كارگرى: اين شاخه از ادبيات، تحت تاثير انقلاب كارگرى روسيه و انديشه هاى كارگرى آن زمان شكل گرفت. اين شيوه در شعر فارسى عصر بيدارى، نيازها و محروميت هاى توده مردم را موضوع اصلى خود قرار مى دهد و به دفاع از حقوق محرومان و رنجبران برمى خيزد. به عبارت بهتر، از شاخه اى كه اين ويژگى را بيشتر در خود منعكس مى كرد به «ادبيات كارگرى» يا ادبيات محرومان ياد مى كنند. از شاعران برجسته اين گروه مى توان به ابولقاسم لاهوتى و فرخى يزدى اشاره كرد.
در ادامه به زندگي ،آثار ومبارزات مطبوعاتي شاعر انقلابي وبرجسته ادبيات كارگري در عصر بيداري "محمد فرخي يزدي" مي پردازيم.
ميرزا محمد متخلص به فرخى يزدى فرزند ابراهيم سمسار يزدى،(۱۳۱۸ـ۱۲۶۸ش) شاعر، آزاديخواه و نماينده مردم يزد درمجلس هفتم شوراى ملى (۹ـ۱۳۰۷) در حدود ۱۵ سالگى با سرودن شعرى در سرزنش اولياى مدرسه اخراج شد و به كارگرى مشغول شد. او مدتى كارگر پارچه بافى و مدتى هم كارگر نانوايى بود.
حال وهواي مشروطه خواهى ملت ايران برروحيه شاعرانه اين كارگر جوان تاثير مي گذارد، بنحوي كه تحت تاثير اين شرايط اجتماعي ، وي نيز روي به اشعار سياسى در ستايش آزادى مي آورد:
قسم به عزت و قدر و مقام آزادى/ كه روح بخش جهان است نام آزادى/ به پيش اهل جهان محترم بود آن كس/ كه داشت از دل و جان احترام آزادى.../ اگر خداى به من فرصتى دهد يك روز/ كشم ز مرتجعين انتقام آزادى
در آن سالها مشروطه طلبان جناحهاى مختلفى داشتند، يك عده از آنها فقط خواهان عدالتخانه بودند و يك عده هم دموكراتها بودند به رهبرى حيدر عمو اوغلى كه از لحاظ مبانى فكرى يك مرحله جلوتر بودند و با سوسيال دموكراتهاى روسيه ارتباط داشتند و فرخى نيز يكى از جوانانى بود كه به جناح چپ مشروطه طلبان يعنى حزب دموكرات تمايل داشت وبا تاسيس حزب دموكرات در ايران، وى از اعضاى جدى دموكرات هاى يزد و آزاديخواهان آن شهر گرديد. شعرى را كه در انتقاد از حكومت جابرانه ضغيم الدوله قشقايى، حاكم يزد، سروده بود در جمع آزاديخواهان و دموكرات هاى يزد خواند ، حاكم يزد دستور داد او را دستگير و دهانش را با نخ و سوزن دوخته و به زندان افكندند.
فرخى پس از يكى، دو ماه بازداشت از زندان فرار مى كند و به تهران مى رود و پيش از فرار اين دو بيت را با زغال بر ديوار زندان نوشت:
به زندان نگردد اگر عمر طى / من و ضيغم الدوله و ملك رى / به آزادى ار شد مرا بخت يار / برآرم از آن بختيارى دمار
با افشا شدن اين عمل زشت جنجال زيادى ميان سياسيون مجلس و دولت برپا شد و باعث شد ضيغم الدوله عزل گردد.
فرخى در آغاز جنگ جهانى اول به سمت غرب و به خاك عراق مهاجرت كرد و چون مورد تعقيب انگليسى ها بود مجبور شد با پاى پياده و برهنه و با وضع فلاكت بارى به ايران برگردد.
هنگامى كه وثوق الدوله در سال" ۱۹۱۹ م / ۱۲۹۸ ش " آن قرارداد بدفرجام را با انگلستان امضا كرد، فرخى نيز همچون همه روشنفكران، نويسندگان و شاعران با قرارداد ۱۹۱۹ مخالفت كرد و در اثر آن مدت ها زندانى گرديد:
داد كه دستور ديوخوى زبيداد/ كشور جم را به باد بى هنرى داد/ داد قرارى كه بى قرارى ملت/ ز آن به فلك مى رسد ز ولوله و داد... ۹
فرخى در سال ۱۳۰۰ ش روزنامه طوفان را منتشر كرد.
فرخى به گفته خودش اين نام را از واقعيت محيط سياسى ايران برگزيده است. وى مى نويسد:
«براى بيان مصداق حقيقى اوضاع امروزه ايران به لااضطرار [بالاضطرار] جريده خود را طوفان نام نهاده و تا زمانى كه ما و مملكت در چنگال حوادث گرفتاريم روزنامه ما هم ناچار در همان جريان سير مى نمايد و البته اميدواريم كه روزى به تناسب محيط نام روزنامه خود را به سكوت و آرامش عوض نماييم. آرى امروز عالم طوفانى و هر لحظه دنيا و ساكنين آن در روى هيجان و انقلاب طبقاتى سير [مى نمايد]. تزلزل گيتى و كشمكش بشر با شدت در جريان و ما مثل هميشه در بستر امن و آغوش غفلت خفته، علاوه بر آن از اين گيرودارها استفاده نمى كنيم. با قطع اين حقيقت (ملتى كه در جاده ترقى پيش نرود ناچار به قهقرا عقب خواهد رفت)... ما مى خواهيم براى متناسب شدن با دنيا، هموطنان و رفقاى خود را در مقابل جهانگيرى هاى طماع متنبه ساخته، ايشان را به اراده و عمل بخوانيم.»
از متن بالا مشخص مي شودكه وقوع انقلاب اكتبر در روسيه و واژگون شدن حكومت تزارى و استقرار دولت سوسياليستى در آن كشورمنجر به گرايش بسيارى از جوانان ايرانى به سوى سوسياليسم شده است. فرخى نيز به گفته بزرگ علوى، بدون اينكه يك كلمه از ماركس، انگلس و لنين خوانده باشد خودش را سوسياليست و روزنامه خود را مبلغ مرام سوسياليسم مى دانست. به همين جهت طوفان را با كليشه سرخ، كه نشانه انقلابى بودن و حمايت از كارگران و دهقانان بود، منتشر مى كرد. وي در ساختمان روزنامه تابلوهاى رنگى متعددى از ماركس، انگلس و لنين آويزان كرده بود و با مقالات انتقادى تند كه انتشار مى داد مى خواست روزنامه طوفان را به مثابه نماينده چپ ترين جناح جنبش انقلاب ايران درآورد.
انور خامه اي در اين باره ميگويد:من در سال دوم (۱۳۱۴ش) ورودم به دانشكده صنعتى ايران و آلمان موفق شدم دوره كامل روزنامه طوفان را دركتابخانه ملى ايران كه درآن موقع در طبقه بالاى دارالفنون بود، مطالعه كنم. روزنامه طوفان كه از سال ۱۳۰۰ منتشرشد يكى از چپ ترين روزنامه هاى عصر قاجار و بعد از آن بود و عمدتاً مطالبى آزاديخواهانه و در دفاع از استقلال كشور چاپ مى كرد.
البته چپ بودن آن به معناى ماركسيستى آن در اين روزنامه به چشم نمى خورد. درحقيقت روزنامه طوفان چيزى شبيه «باخترامروز» دكتر فاطمى در زمان جنبش ملى شدن صنعت نفت بود كه حالتى عامه پسند داشت و از دولتهاى وقت ايران به شدت انتقاد مى كرد. درهرشماره روزنامه هم يك غزل و يك رباعى كه غالباً سروده خودش بود به چاپ مى رسيد.
البته بايد توجه داشت كه اساساً در قرن نوزدهم و در زمان انقلاب مشروطه ايران (۱۲۸۵ ش) و حوادث بعد از آن بيشترين آسيبها وصدمات ازطرف امپراتورى روسيه تزارى بركشور ما واردآمده بود و مردم ايران كينه شديدى نسبت به حكومت تزارى داشتند. وقتى آن حكومت فروپاشيد و انقلاب ۱۹۱۷ شوروى رخ داد، انقلابيون و مشروطه طلبان ايرانى شادمان شده و خوش بينى عامى در بين عوام و خواص جامعه ما نسبت به شوروى به وجود آمد. فرخى هم جزو همين افراد بود و نسبت به نظام جديد و سوسياليسمى كه شوروى مدعى آن بود، خوش بينى نشان مى داد. آشنايى فرخى نسبت به عقايد سوسياليستى درحد كلى آن بود. مثلاً مى گفت بيكارى درآنجا ازبين رفته ولى اطلاع و آگاهى دقيقى از سوسياليسم نداشت. علاوه بر اين در روزنامه او مطالب زيادى راجع به فقر مردم و اعتصابات كارگرى درايران به چاپ مى رسيد كه در روزنامه هاى ديگر چنين وضعيتى ديده نمى شد.
مبارزات مطبوعاتي فرخي منجر شد ، طوفان در مدت هشت سال انتشار بيش از پانزده بار توقيف شود.البته هر وقت روزنامه طوفان توقيف مى شد، فرخى با در دست داشتن امتياز روزنامه هاى ديگر ديدگاه هاى سياسى خود را در آن روزنامه ها مى نوشت. روزنامه هاى پيكار، قيام، طليعه، آيينه افكار و ستاره شرق روزنامه هايى بودند كه پس از توقيف طوفان منتشر گرديدند.
طوفان در سال سوم، شماره ۳۷ به علت نشر مقاله اى تحت عنوان «امنيت چيست؟» و انتقاد از توقيف «روزنامه اقدام» و تبعيد مدير آن به بين النهرين، توقيف شد. اين توقيف «هزار روز» طول كشيد.
با مشت و لگد معنى امنيت چيست؟/ با نفى بلد ناجى امنيت كيست؟/ بازور مرا مگو كه امنيت هست/ با ناله ز من شنو كه امنيت نيست۳۰
در دوره هفتم مجلس مردم يزد او را به وكالت برگزيدند ، فرخى در جناح اقليت مجلس با هيات حاكمه به مبارزه پرداخت و روزنامه طوفان را كه تعطيل شده بود بار ديگر منتشر ساخت كه پس از چندى به حكم دولت توقيف شد.
بنا بر اين فرخى كه خود را دهقان زاده معرفى كرده به انقلاب ۱۹۱۷ روسها و نظام شوروى سوسياليستى و شعارهاى آزاديخواهانه آن دل بسته بود واعتقاد داشت: «درمبارزه با كاپيتاليزم دنيا، پناهگاهى براى ملل ضعيف غير از بين الملل سوم و حكومت كارگران و دهاقين سراغ نداريم.». او به دليل نشر مطالب انتقادى عليه دولتهاى وقت ايران و گريز از دستگيرشدن توسط عمال دولتهاى وقت دو بار در سفارت شوروى متحصن شد و در سال ۱۳۰۹ شمسى بعد از اتمام مصونيت پارلمانى اش به شوروى و آلمان گريخت. در برلين با چاپ مقالاتى در نامه پيكار، ستمگرى هاى حكومت را به باد انتقاد گرفت و در دادگاه عليه حكومت رضاخانى، مداركى را ارائه كرد كه منجر به محكوميت حكومت وقت شد. او با وساطت تيمورتاش كه وزير دربار وقت بود، به ايران بازگشت. پس از مرگ تيمورتاش دستگير و در عمارت كلاه فرنگى واقع در دربند شميران تحت نظر و بازداشت قرار گرفت. فرخى پس از كشيدن سختى ها و اذيت و آزارهاى بسيار در ۱۴ فروردين ۱۳۱۶ ه.ش در زندان دست به خودكشى زد ولى در اين كار توفيق نيافت. قبل از خودكشى به خط خود شعر زير را بر ديوار زندان نوشت:
هيچ دانى خويش را بهر چه تزئين مى كنم / بهر ميدان قيامت رخش را زين مى كنم
مى روم امشب به استقبال مرگ و مردوار/ تا سحر با زندگانى جنگ خونين مى كنم
نامه حقگوى طوفان را به آسانى مدام / منتشر بى زحمت توقيف و توهين مى كنم
مى روم در مجلس روحانيون آخرت / وندر آنجا بى كتك طرح قوانين مى كنم
و به شعر مزبور اين رباعى را نيز اضافه كرده بود:
زين محبس تنگ در گشودم رفتم / زنجير ستم پاره نمودم رفتم
بى چيز و گرسنه و تهيدست و فقير / زان سان كه نخست آمده بودم، رفتم
سرانجام در خردادماه ۱۳۱۸ه ش مجدداً او را به زندان شهربانى منتقل مى كنند. پزشك احمدى به بهانه بيمارى او را به بيمارستان زندان مى فرستد و در ۲4 مهرماه ۱۳۱۸ با آمپول هوا به زندگى او خاتمه مى دهد..
شاعرانى كه بر سر عقيده جان باخته باشند، در قلمرو ادبيات فارسى انگشت شمارند. فرخى تنها شاعرى است كه از يك جهان بينى ثابت و نزديك به مبانى علمى برخوردار است كه بر اثر همين عقايد و جهان بينى جان خود را از دست داد. فرخى يزدى يكى از نمادهاى ادبيات ضدسرمايه دارى در عصر مشروطه است. او سوسياليست مآب و طرفدار كارگر و رنجبر است. اشعارى در دفاع از طبقه كارگر و رنجبر و دهقان سروده است. روزنامه طوفان به هوادارى رنجبران جامعه منتشر مى شد و ناشر افكار اين شاعر بود.
آن زمان كه بنهادم سر به پاى آزادى / دست خود ز جان شستم از براى آزادى
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را / مى دوم به پاى سر در قفاى آزادى
در محيط طوفان زاى، ماهرانه در جنگست / ناخداى استبداد با خداى آزادى
دامن محبت را گر كنى ز خون رنگين / مى توان تو را گفتن پيشواى آزادى
فرخى ز جان و دل مى كند در اين محفل / دل نثار استقلال جان فداى آزادى
مهدي اخوان ثالث
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
|
پسران ساديست – دختران مازوخیست !!! |
جستاری درسوگیریهای نابارور جوانان درایران بر اساس نظریۀ اريك فروم
محمد اشجاری*
سفينهاي را كه به فضا پرتاب ميشود تا به دور زمين بچرخد را در نظر بگيريد، تولد من و شما هم به آن ميماند؛ ما سفينهاي هستيم كه در اين جهان پرتاب شدهايم، حال تا زماني كه سالم هستيم در جهت حقيقيمان در حركتيم، ولي متاسفانه ما از مدار خارج شدهايم؛ يعني، وقتي به درونمان نگاه ميكنيم هيچ چيزي نميبينيم مگر ترس و وحشت.1
فروم معتقد است كه شرط بقاي انسان، داشتن احساس امنيت است و غفلت نمودن و ناديده گرفتن تواناييها و قواي طبيعي خود و جستجو و يافتن آنها در بيرون از خويشتن خويش به شكل سوگيري نابارورانه تبلور كرده و به برقراري امنيت كاذب ميانجامد. در چنين شرايطي انسان از احساس عدم امنيت و ترس از تنهايي و رها شدن ميگريزد و ممكن است كه خود را در اشكال گوناگون نزديكي به ديگران وابسته سازد و يا از آنها بگريزد.2
انسان با بخشي از ديگران شدن چه از طريق هضم شدن در آنها و چه برعکس، از خطر تنهايي ميگريزد. اولي را در اصطلاح باليني « آزارطلبي» يا مازوخيسم مينامند كه گرايشي به سوي رهايي
از خود و وابستگي به ديگران است.
اين نوع وابستگي معمولا تحت عناوين قربان كردن، انجام وظيفه يا عشق ميتواند توصيف شود.
بويژه زماني كه الگوهاي فرهنگي نيز اين قبيل توجيهات را تاييد كند.حالت ديگر وابستگي، هضم
ديگران در خود است به شكلي كه فرد ديگران را زير سيطرة قدرت خويش كشيده وبدين وسيله از اضطراب خود در برابر آزادي ميگريزد.
فروم اين نوع وابستگي را «آزاردهي» يا ساديسم مينامد كه با احساساتي چون عشق، حمايت شديد، انتقام توجيه شده و ... همراه است.3
حال اگر پس از اين مقدمه كنشها، رفتارها و روابط متقابل موجود در بين افراد جامعه امروز ايران خصوصا جوانان را مورد مشاهده قرار دهيم و اين كنشها را كه در مراكز عمومي و خصوصي و خيابانها ، وحتي در دانشگاهها، رخ ميدهند با نظريات اريك فروم در مورد سوگيري نابارور، جامعه ناسالم و تاثيرات منش اجتماعي بر عشق و آزادي و منش فردي انسانها ، مورد همسنجي قرار دهيم ،در خواهيم يافت كه روحيات مازوخيستي و ساديستي منش اجتماعی ناسالم موجود در ایران برتعدادبسیار زیادی از جوانان این كشور غالب شده است.كه اين موضوع به يك مسئله مهم اجتماعي تبديل شده ونگران کننده است.
و اين بدان معنا است كه مردان به مردانگي خود، به معناي مورد نظر علم منش شناسي، اطمينان ندارند و ساديسم را جانشين آن ميكنند كه همان ديگر آزاري و استفاده از زور است. و در آن طرف نيز در زنان و دختران احساس زنانگي تضعيف يا منحرف شده است و مازوخيسم يا ميل به تصاحب شدن،جانشين آن شده است.4
در بسياري از موارد كسي كه داراي انحراف مازوخيسم است فقط ميخواهد ديگران با او چون كودكي رفتار كنند و سخن بگويند يا به راههاي مختلف به باد سرزنش و تحقيرش گيرند تا بدين وسيله خويشتن را «اخلاقا» ناتوان ببيند. در انحراف ناشي از ساديسم نيز آنچه موجب رضايت ميشود همين شيوه است،يعني جسما ديگران را آزار دادن و دست و پايشان را در بند و زنجير كردن يا لفظا يا عملا سبب تحقيرشان شدن.5
حال باید دیداين اتفاق در ايران به چه دلايلی رخ داده است؟بنظر فروم هرگاه در جامعه ای ، مال و جاه زور و زر، با هم متحد شدند و از اين طريق بر مردم حاكم شوند، مردم به ناگريز در مقابل اين ائتلاف احساس ضعف ميكنند و گهگاه دچار از خود بيگانگي ميشود و يا از سر تظاهر و يا از سر از خودبيگانگي به طرف قدرتها كشيده ميشوند و لذا جامعه به طرف «رباتيسم» و به طرف بردگي و بنده سالاري هر چه بيشتر پيش خواهد رفت. و انسان به ربات تبديل ميشود. وی معتقداست، درجوامع صنعتي امروزي تشخص انساني ومعناي انساني به مفهوم بيشتر داشتن (To have) ، است و نه بيشتر بودن(To be) ....6
در جامعه ايران نيز،رواج فرهنگ مصرفی،سلطه پول، آگاهی کاذب، هراس پایگاهی،گسست میان راهها واهداف وجانشین شدن اهداف وارزشهای مادی به جای ارزشهای انسانی، وبطور کلی استیلای قدرت وثروت تمرکز یافته در قالب منش اجتماعی موجود در آمده که بر منش فردی افراد جامعه ایران غالب گشته است.
در چنین جامعه ای دخترها به عروسكهايي تبديل شدهاند كه به مد و آرايش و زيورآلات و ... بیشتر داشتن ،گرايش پيدا كردهاند و پسرها نيز ارزش خود را در داشتن ماشين و خانه وموبایل ...میدانند . و به مترسكهايي بر سر كوچهها يا در راهرو و پياده روها و ... مبدل گشتهاند و بطور كلي و جداي از مسالههاي مازوخيسي و ساديستي انسانها در جامعه امروز ايران به رباتهابیشتر ميمانند که بيتفاوت از اين سو به آن سو بيهوده و بيثمر ميگردند و در دام مصرفگرايي و سرمايهداري، خويشتن خويش را فراموش كرده و به انسانهايي مسخ شده و از خود بيگانه تبديل شدهاند.
*دانشجوی کارشناسی ارشد علوم اجتماعی
1 تنهايي ، ح .1 «درآمدي بر مكاتب و نظريههاي جامعه شناسي » مشهد: مرنديز، 1374؛ 634
2 همان ؛ 623
3 همان ؛ 624
4 فروم، اريك، «هنر عشق ورزيدن» ترجمه پوري سلطاني، تهران؛ مرواريد ، 1370؛ 53
5 فردم ، اريك، «گريز از آزادي» ترجمه عزت اله فولادوند، تهران: مرواريد، 1370؛ 160.
6 تنهايي ، ح . 1 . «درآمدي بر مكاتب ...» ؛ 629
کسی که مثل هیچ کس نیست
فروغ فرخزاد
من خواب دیده ام که کسی می اید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شون
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می اید
کسی می اید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ الله
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می اید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می اید
کسی می اید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می اید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...
يک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصههای واقعی -که دربارهی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصوير محشری ديدم از يک مار بوآ که داشت حيوانی را میبلعيد. آن تصوير يک چنين چيزی بود:
تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همين جور درسته قورت میدهند. بی اين که بجوندش. بعد ديگر نمیتوانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول میکشد میگيرند میخوابند».
اين را که خواندم، راجع به چيزهايی که تو جنگل اتفاق میافتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با يک مداد رنگی اولين نقاشيم را از کار درآرم. يعنی نقاشی شمارهی يکم را که اين جوری بود:
شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسيدم از ديدنش ترستان بر میدارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه بايد آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، يک مار بوآ بود که داشت يک فيل را هضم میکرد. آن وقت برای فهم بزرگترها برداشتم توی شکم بوآ را کشيدم. آخر هميشه بايد به آنها توضيحات داد. نقاشی دومم اين جوری بود:
بزرگترها بم گفتند کشيدن مار بوآی باز يا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بيشتر جمع جغرافی و تاريخ و حساب و دستور زبان کنم. و اين جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظريف نقاشی را قلم گرفتم. از اين که نقاشی شمارهی يک و نقاشی شمارهی دو ام يخشان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگترها اگر به خودشان باشد هيچ وقت نمیتوانند از چيزی سر درآرند. برای بچهها هم خسته کننده است که همين جور مدام هر چيزی را به آنها توضيح بدهند.
ناچار شدم برای خودم کار ديگری پيدا کنم و اين بود که رفتم خلبانی ياد گرفتم. بگويی نگويی تا حالا به همه جای دنيا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خيلی بم خدمت کرده. میتوانم به يک نظر چين و آريزونا را از هم تميز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خيلی به دادش میرسد.
از اين راه است که من تو زندگيم با گروه گروه آدمهای حسابی برخورد داشتهام. پيش خيلی از بزرگترها زندگی کردهام و آنها را از خيلی نزديک ديدهام گيرم اين موضوع باعث نشده در بارهی آنها عقيدهی بهتری پيدا کنم.
هر وقت يکیشان را گير آوردهام که يک خرده روشن بين به نظرم آمده با نقاشی شمارهی يکم که هنوز هم دارمش محکش زدهام ببينم راستی راستی چيزی بارش هست يا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «اين يک کلاه است». آن وقت ديگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کردهام نه از جنگلهای بکر دست نخورده نه از ستارهها. خودم را تا حد او آوردهام پايين و باش از بريج و گلف و سياست و انواع کرات حرف زدهام. او هم از اين که با يک چنين شخص معقولی آشنايی به هم رسانده سخت خوشوقت شده.
۲
اين جوری بود که روزگارم تو تنهايی میگذشت بی اين که راستی راستی يکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااين که زد و شش سال پيش در کوير صحرا حادثهيی برايم اتفاق افتاد؛ يک چيز موتور هواپيمايم شکسته بود و چون نه تعميرکاری همراهم بود نه مسافری يکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمير مشکلی برآيم. مسالهی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف میداد.
شب اول را هزار ميل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسهها به روز آوردم پرت افتادهتر از هر کشتی شکستهيی که وسط اقيانوس به تخته پارهيی چسبيده باشد. پس لابد میتوانيد حدس بزنيد چه جور هاج و واج ماندم وقتی کلهی آفتاب به شنيدن صدای ظريف عجيبی که گفت: «بی زحمت يک برّه برام بکش!» از خواب پريدم.
-ها؟
-يک برّه برام بکش...
چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشمهام را ماليدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسيار عجيبی را ديدم که با وقار تمام تو نخ من بود. اين بهترين شکلی است که بعد ها توانستم از او در آرم، گيرم البته آنچه من کشيدهام کجا و خود او کجا! تقصير من چيست؟ بزرگتر ها تو شش سالگی از نقاشی دلسردم کردند و جز بوآی باز و بسته ياد نگرفتم چيزی بکشم.
با چشمهايی که از تعجب گرد شده بود به اين حضور ناگهانی خيره شدم. يادتان نرود که من از نزديکترين آبادی مسکونی هزار ميل فاصله داشتم و اين آدمیزاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمیآمد که راه گم کرده باشد يا از خستگی دم مرگ باشد يا از گشنگی دم مرگ باشد يا از تشنگی دم مرگ باشد يا از وحشت دم مرگ باشد. هيچ چيزش به بچهيی نمیبُرد که هزار ميل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.
وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو اين جا چه میکنی؟
و آن وقت او خيلی آرام، مثل يک چيز خيلی جدی، دوباره در آمد که:
-بی زحمت واسهی من يک برّه بکش.
آدم وقتی تحت تاثير شديد رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمیکند. گرچه تو آن نقطهی هزار ميل دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ اين نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنويسی از جيبم در آوردم اما تازه يادم آمد که آنچه من ياد گرفتهام بيشتر جغرافيا و تاريخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نيستم.
بم جواب داد: -عيب ندارد، يک بَرّه برام بکش.
از آنجايی که هيچ وقت تو عمرم بَرّه نکشيده بودم يکی از آن دو تا نقاشیای را که بلد بودم برايش کشيدم. آن بوآی بسته را. ولی چه يکهای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد که: -نه! نه! فيلِ تو شکم يک بوآ نمیخواهم. بوآ خيلی خطرناک است فيل جا تنگ کن. خانهی من خيلی کوچولوست، من يک بره لازم دارم. برام يک بره بکش.
-خب، کشيدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! اين که همين حالاش هم حسابی مريض است. يکی ديگر بکش.
-کشيدم.
لبخند با نمکی زد و در نهايت گذشت گفت:
-خودت که میبينی... اين بره نيست، قوچ است. شاخ دارد نه...
باز نقاشی را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
-اين يکی خيلی پير است... من يک بره میخواهم که مدت ها عمر کند...
باری چون عجله داشتم که موتورم را پياده کنم رو بی حوصلگی جعبهای کشيدم که ديوارهاش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پريد که:
-اين يک جعبه است. برهای که میخواهی اين تو است.
و چه قدر تعجب کردم از اين که ديدم داور کوچولوی من قيافهاش از هم باز شد و گفت:
-آها... اين درست همان چيزی است که میخواستم! فکر میکنی اين بره خيلی علف بخواهد؟
-چطور مگر؟
-آخر جای من خيلی تنگ است...
-هر چه باشد حتماً بسش است. برهيی که بت دادهام خيلی کوچولوست.
-آن قدرهاهم کوچولو نيست... اِه! گرفته خوابيده...
و اين جوری بود که من با شهريار کوچولو آشنا شدم.
۳
خيلی طول کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهريار کوچولو که مدام مرا سوال پيچ میکرد خودش انگار هيچ وقت سوالهای مرا نمیشنيد. فقط چيزهايی که جسته گريخته از دهنش میپريد کم کم همه چيز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپيمای مرا ديد (راستی من هواپيما نقاشی نمیکنم، سختم است.) ازم پرسيد:
-اين چيز چيه؟
-اين «چيز» نيست: اين پرواز میکند. هواپيماست. هواپيمای من است.
و از اين که بهاش میفهماندم من کسیام که پرواز میکنم به خود میباليدم.
حيرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتادهای؟
با فروتنی گفتم: -آره.
گفت: -اوه، اين ديگر خيلی عجيب است!
و چنان قهقههی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم میخواهد ديگران گرفتاریهايم را جدی بگيرند.
خندههايش را که کرد گفت: -خب، پس تو هم از آسمان میآيی! اهل کدام سيارهای؟...
بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابيد. يکهو پرسيدم:
-پس تو از يک سيارهی ديگر آمدهای؟
آرام سرش را تکان داد بی اين که چشم از هواپيما بردارد.
اما جوابم را نداد، تو نخ هواپيما رفته بود و آرام آرام سر تکان میداد.
گفت: -هر چه باشد با اين نبايد از جای خيلی دوری آمده باشی...
مدت درازی تو خيال فرو رفت، بعد برهاش را از جيب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد.
فکر میکنيد از اين نيمچه اعتراف «سيارهی ديگر»ِ او چه هيجانی به من دست داد؟ زير پاش نشستم که حرف بيشتری از زبانش بکشم:
-تو از کجا میآيی آقا کوچولوی من؟ خانهات کجاست؟ برهی مرا میخواهی کجا ببری؟
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
-حسن جعبهای که بم دادهای اين است که شبها میتواند خانهاش بشود.
-معلوم است... اما اگر بچهی خوبی باشی يک ريسمان هم بِت میدهم که روزها ببنديش. يک ريسمان با يک ميخ طويله...
انگار از پيشنهادم جا خورد، چون که گفت:
-ببندمش؟ چه فکر ها!
-آخر اگر نبنديش راه میافتد میرود گم میشود.
دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:
-مگر کجا میتواند برود؟
-خدا میداند. راستِ شکمش را میگيرد و میرود...
-بگذار برود...اوه، خانهی من آنقدر کوچک است!
و شايد با يک خرده اندوه در آمد که:
-يکراست هم که بگيرد برود جای دوری نمیرود...
۴
به اين ترتيب از يک موضوع خيلی مهم ديگر هم سر در آوردم: اين که سيارهی او کمی از يک خانهی معمولی بزرگتر بود.اين نکته آنقدرها به حيرتم نينداخت. میدانستم گذشته از سيارههای بزرگی مثل زمين و کيوان و تير و ناهيد که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سيارهی ديگر هم هست که بعضیشان از بس کوچکند با دوربين نجومی هم به هزار زحمت ديده میشوند و هرگاه اخترشناسی يکیشان را کشف کند به جای اسم شمارهای بهاش میدهد. مثلا اسمش را میگذارد «اخترک ۳۲۵۱».
دلايل قاطعی دارم که ثابت میکند شهريار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمدهبود.
اين اخترک را فقط يک بار به سال ۱۹۰۹ يک اخترشناس ترک توانسته بود ببيند که تو يک کنگرهی بينالمللی نجوم هم با کشفش هياهوی زيادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هيچ کس حرفش را باور نکرد. آدم بزرگها اين جوریاند!
بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشيدن لباس اروپايیها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و اين بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائهی دليل کرد و اين بار همه جانب او را گرفتند.
به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. وقتی با آنها از يک دوست تازهتان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان دربارهی چيزهای اساسیاش سوال نمیکنند که هيج وقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند يا نه؟» -میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالها است که خيال میکنند طرف را شناختهاند.
اگر به آدم بزرگها بگوييد يک خانهی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً بهشان گفت يک خانهی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!
يا مثلا اگر بهشان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودلبرو بود و میخنديد و دلش يک بره میخواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا میاندازند و باتان مثل بچهها رفتار میکنند! اما اگر بهشان بگوييد «سيارهای که ازش آمدهبود اخترک ب۶۱۲ است» بیمعطلی قبول میکنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمیپرسند. اين جوریاند ديگر. نبايد ازشان دلخور شد. بچهها بايد نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقيقی زندگی را درک میکنيم میخنديم به ريش هرچه عدد و رقم است! چيزی که من دلم میخواست اين بود که اين ماجرا را مثل قصهی پريا نقل کنم. دلم میخواست بگويم: «يکی بود يکی نبود. روزی روزگاری يه شهريار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی میکرد همهاش يه خورده از خودش بزرگتر و واسه خودش پیِ دوستِ همزبونی میگشت...»، آن هايی که مفهوم حقيقی زندگی را درک کردهاند واقعيت قضيه را با اين لحن بيشتر حس میکنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا میداند با نقل اين خاطرات چه بار غمی روی دلم مینشيند. شش سالی میشود که دوستم با بَرّهاش رفته. اين که اين جا میکوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن يک دوست خيلی غمانگيز است. همه کس که دوستی ندارد. من هم میتوانم مثل آدم بزرگها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشمشان را میگيرد. و باز به همين دليل است که رفتهام يک جعبه رنگ و چند تا مداد خريدهام. تو سن و سال من واسه کسی که جز کشيدنِ يک بوآی باز يا يک بوآی بسته هيچ کار ديگری نکرده -و تازه آن هم در شش سالگی- دوباره به نقاشی رو کردن از آن حرفهاست! البته تا آنجا که بتوانم سعی میکنم چيزهايی که میکشم تا حد ممکن شبيه باشد. گيرم به موفقيت خودم اطمينان چندانی ندارم. يکيش شبيه از آب در میآيد يکيش نه. سرِ قدّ و قوارهاش هم حرف است. يک جا زيادی بلند درش آوردهام يک جا زيادی کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نيستم. خب، رو حدس و گمان پيش رفتهام؛ کاچی به زِ هيچی. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئيات مهمترش هم دچار اشتباه شدهام. اما در اين مورد ديگر بايد ببخشيد: دوستم زير بار هيچ جور شرح و توصيفی نمیرفت. شايد مرا هم مثل خودش میپنداشت. اما از بختِ بد، ديدن برهها از پشتِ جعبه از من بر نمیآيد. نکند من هم يک خرده به آدم بزرگها رفتهام؟ «بايد پير شده باشم».
۵
هر روزی که میگذشت از اخترک و از فکرِ عزيمت و از سفر و اين حرفها چيزهای تازهای دستگيرم میشد که همهاش معلولِ بازتابهایِ اتفاقی بود. و از همين راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.
اين بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهريار کوچولو که انگار سخت دودل ماندهبود ناگهان ازم پرسيد:
-بَرّهها بتهها را هم میخورند ديگر، مگر نه؟
-آره. همين جور است.
-آخ! چه خوشحال شدم!
نتوانستم بفهمم اين موضوع که بَرّهها بوتهها را هم میخورند اهميتش کجاست اما شهريار کوچولو درآمد که:
-پس لابد بائوباب ها را هم میخورند ديگر؟
من برايش توضيح دادم که بائوباب بُتّه نيست. درخت است و از ساختمان يک معبد هم گندهتر، و اگر يک گَلّه فيل هم با خودش ببرد حتا يک درخت بائوباب را هم نمیتوانند بخورند.
از فکر يک گَلّه فيل به خنده افتاد و گفت: -بايد چيدشان روی هم.
اما با فرزانگی تمام متذکر شد که: -بائوباب هم از بُتِّگی شروع میکند به بزرگ شدن.
-درست است. اما نگفتی چرا دلت میخواهد برههايت نهالهای بائوباب را بخورند؟
گفت: -دِ! معلوم است!
و اين را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشنتر است؛ منتها من برای اين که به تنهايی از اين راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار بيندازم.
راستش اين که تو اخترکِ شهريار کوچولو هم مثل سيارات ديگر هم گياهِ خوب به هم میرسيد هم گياهِ بد. يعنی هم تخمِ خوب گياههای خوب به هم میرسيد، هم تخمِ بدِ گياههایِ بد. اما تخم گياهها نامريیاند. آنها تو حرمِ تاريک خاک به خواب میروند تا يکیشان هوس بيدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی میآيد و اول با کم رويی شاخکِ باريکِ خوشگل و بیآزاری به طرف خورشيد میدواند. اگر اين شاخک شاخکِ تربچهای گلِ سرخی چيزی باشد میشود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گياهِ بدی باشد آدم بايد به مجردی که دستش را خواند ريشهکنش کند.
باری، تو سيارهی شهريار کوچولو گياه تخمههای وحشتناکی به هم میرسيد. يعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سياره حسابی ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دير بهاش برسند ديگر هيچ جور نمیشود حريفش شد: تمام سياره را میگيرد و با ريشههايش سوراخ سوراخش میکند و اگر سياره خيلی کوچولو باشد و بائوبابها خيلی زياد باشند پاک از هم متلاشيش میکنند.
شهريار کوچولو بعدها يک روز به من گفت: «اين، يک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود بايد با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم بايد خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخيص دادن بائوبابها از بتههای گلِ سرخ که تا کوچولواَند عين هماَند با دقت ريشهکنشان بکند. کار کسلکنندهای هست اما هيچ مشکل نيست.»
يک روز هم بم توصيه کرد سعی کنم هر جور شده يک نقاشی حسابی از کار درآرم که بتواند قضيه را به بچههای سيارهی من هم حالی کند. گفت اگر يک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پارهای وقتها پشت گوش انداختن کار ايرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در ميان باشد گاوِ آدم میزايد. اخترکی را سراغ دارم که يک تنبلباشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد...».
آن وقت من با استفاده از چيزهايی که گفت شکل آن اخترک را کشيدم.
هيچ دوست ندارم اندرزگويی کنم. اما خطر بائوبابها آنقدر کم شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگيدان بشود آن قدر خطر به کمين نشسته که اين مرتبه را از رويهی هميشگی خودم دست بر میدارم و میگويم: «بچهها! هوای بائوبابها را داشته باشيد!»
اگر من سرِ اين نقاشی اين همه به خودم فشار آوردهام فقط برای آن بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدتها پيش بيخ گوششان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بودهاند. درسی که با اين نقاشی دادهام به زحمتش میارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسيد: «پس چرا هيچ کدام از بقيهی نقاشیهای اين کتاب هيبتِ تصويرِ بائوبابها را ندارد؟» -خب، جوابش خيلی ساده است: من زور خودم را زدهام اما نتوانستهام از کار درشان بياورم. اما عکس بائوبابها را که میکشيدم احساس میکردم قضيه خيلی فوريت دارد و به اين دليل شور بَرَم داشته بود.
۶
آخ، شهريار کوچولو! اين جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگير تو سر درآوردم. تا مدتها تنها سرگرمیِ تو تماشای زيبايیِ غروب آفتاب بوده. به اين نکتهی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ يعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خيلی دوست دارم. برويم فرورفتن آفتاب را تماشا کنيم...
-هوم، حالاها بايد صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حيرت کردی بعد از خودت خندهات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همهاش خيال میکنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمريکا ظهر باشد همه میدانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب میکند. کافی است آدم بتواند در يک دقيقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اينجا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همينقدر که چند قدمی صندليت را جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که میدانی... وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
-پس خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
۷
روز پنجم باز سرِ گوسفند از يک راز ديگر زندگی شهريار کوچولو سر در آوردم. مثل چيزی که مدتها تو دلش بهاش فکر کرده باشد يکهو بی مقدمه از من پرسيد:
-گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم میخورد؟
-گوسفند هرچه گيرش بيايد میخورد.
-حتا گلهايی را هم که خار دارند؟
-آره، حتا گلهايی را هم که خار دارند.
-پس خارها فايدهشان چيست؟
من چه میدانستم؟ يکی از آن: سخت گرفتار باز کردن يک مهرهی سفتِ موتور بودم. از اين که يواش يواش بو میبردم خرابیِ کار به آن سادگیها هم که خيال میکردم نيست برج زهرمار شدهبودم و ذخيرهی آبم هم که داشت ته میکشيد بيشتر به وحشتم میانداخت.
-پس خارها فايدهشان چسيت؟
شهريار کوچولو وقتی سوالی را میکشيد وسط ديگر به اين مفتیها دست بر نمیداشت. مهره پاک کلافهام کرده بود. همين جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هيچ کوفتی نمیخورند. آنها فقط نشانهی بدجنسی گلها هستند.
-دِ!
و پس از لحظهيی سکوت با يک جور کينه درآمد که:
-حرفت را باور نمیکنم! گلها ضعيفند. بی شيلهپيلهاند. سعی میکنند يک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. اين است که خيال میکنند با آن خارها چيزِ ترسناکِ وحشتآوری میشوند...
لام تا کام بهاش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم میگفتم: «اگر اين مهرهی لعنتی همين جور بخواهد لج کند با يک ضربهی چکش حسابش را میرسم.» اما شهريار کوچولو دوباره افکارم را به هم ريخت:
-تو فکر میکنی گلها...
من باز همان جور بیتوجه گفتم:
-ای داد بيداد! ای داد بيداد! نه، من هيچ کوفتی فکر نمیکنم! آخر من گرفتار هزار مسالهی مهمتر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مسالهی مهم!
مرا میديد که چکش به دست با دست و بالِ سياه روی چيزی که خيلی هم به نظرش زشت میآمد خم شدهام.
-مثل آدم بزرگها حرف میزنی!
از شنيدنِ اين حرف خجل شدم اما او همين جور بیرحمانه میگفت:
-تو همه چيز را به هم میريزی... همه چيز را قاتی میکنی!
حسابی از کوره در رفتهبود.
موهای طلايی طلائيش تو باد میجنبيد.
-اخترکی را سراغ دارم که يک آقا سرخ روئه توش زندگی میکند. او هيچ وقت يک گل را بو نکرده، هيچ وقت يک ستارهرا تماشا نکرده هيچ وقت کسی را دوست نداشته هيچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همين است که بگويد: «من يک آدم مهمم! يک آدم مهمم!» اين را بگويد و از غرور به خودش باد کند. اما خيال کرده: او آدم نيست، يک قارچ است!
-يک چی؟
-يک قارچ!
حالا ديگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفيد شدهبود:
-کرورها سال است که گلها خار میسازند و با وجود اين کرورها سال است که برّهها گلها را میخورند. آن وقت هيچ مهم نيست آدم بداند پس چرا گلها واسه ساختنِ خارهايی که هيچ وقتِ خدا به هيچ دردی نمیخورند اين قدر به خودشان زحمت میدهند؟ جنگ ميان برّهها و گلها هيچ مهم نيست؟ اين موضوع از آن جمع زدنهای آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و جدیتر نيست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همهی دنيا تک است و جز رو اخترک خودم هيچ جای ديگر پيدا نميشه و ممکن است يک روز صبح يک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی اين که بفهمد چهکار دارد میکند به يک ضرب پاک از ميان ببردش چی؟ يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همين قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: «گل من يک جايی ميان آن ستارههاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برايش مثل اين است که يکهو تمام آن ستارهها پِتّی کنند و خاموش بشوند. يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟
ديگر نتوانست چيزی بگويد و ناگهان هِق هِق کنان زد زير گريه.
حالا ديگر شب شدهبود. اسباب و ابزارم را کنار انداختهبودم. ديگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک میآمد. رو ستارهای، رو سيارهای، رو سيارهی من، زمين، شهريارِ کوچولويی بود که احتياج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم بهاش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نيست. خودم واسه گوسفندت يک پوزهبند میکشم... خودم واسه گفت يک تجير میکشم... خودم...» بيش از اين نمیدانستم چه بگويم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس میکردم. نمیدانستم چهطور بايد خودم را بهاش برسانم يا بهاش بپيوندم...p چه ديار اسرارآميزی است ديار اشک!
۸
راه شناختن آن گل را خيلی زود پيدا کردم:
تو اخترکِ شهريار کوچولو هميشه يک مشت گلهای خيلی ساده در میآمده. گلهايی با يک رديف گلبرگ که جای چندانی نمیگرفته، دست و پاگيرِ کسی نمیشده. صبحی سر و کلهشان ميان علفها پيدا میشده شب از ميان میرفتهاند. اما اين يکی يک روز از دانهای جوانه زده بود که خدا میدانست از کجا آمده رود و شهريار کوچولو با جان و دل از اين شاخکِ نازکی که به هيچ کدام از شاخکهای ديگر نمیرفت مواظبت کردهبود. بعيد بنود که اين هم نوعِ تازهای از بائوباب باشد اما بته خيلی زود از رشد بازماند و دستبهکارِ آوردن گل شد. شهريار کوچولو که موقعِ نيش زدن آن غنچهی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که بايد چيز معجزهآسايی از آن بيرون بيايد. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرايی بود تا هرچه زيباتر جلوهکند. رنگهايش را با وسواس تمام انتخاب میکرد سر صبر لباس میپوشيد و گلبرگها را يکی يکی به خودش میبست. دلش نمیخواست مثل شقايقها با جامهی مچاله و پر چروک بيرون بيايد.
نمیخواست جز در اوج درخشندگی زيبائيش رو نشان بدهد!...
هوه، بله عشوهگری تمام عيار بود! آرايشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشيد تا آن که سرانجام يک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با اين که با آن همه دقت و ظرافت روی آرايش و پيرايش خودش کار کرده بود خميازهکشان گفت:
-اوه، تازه همين حالا از خواب پا شدهام... عذر میخواهم که موهام اين جور آشفتهاست...
شهريار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگيرد و از ستايش او خودداری کند:
-وای چهقدر زيبائيد!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه؟ من و آفتاب تو يک لحظه به دنيا آمديم...
شهريار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آنقدرها هم اهل شکستهنفسی نيست اما راستی که چهقدر هيجان انگيز بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتايی است. بی زحمت برايم فکری بکنيد.
و شهريار کوچولوی مشوش و در هم يک آبپاش آب خنک آورده به گل دادهبود.
با اين حساب، هنوزهيچی نشده با آن خودپسنديش که بفهمینفهمی از ضعفش آب میخورد دل او را شکسته بود. مثلا يک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف میزد يکهو در آمده بود که:
-نکند ببرها با آن چنگالهای تيزشان بيايند سراغم!
شهريار کوچولو ازش ايراد گرفتهبود که:
-تو اخترک من ببر به هم نمیرسد. تازه ببرها که علفخوار نيستند.
گل به گلايه جواب داده بود:
-من که علف نيستم.
و شهريار کوچولو گفته بود:
-عذر میخواهم...
-من از ببرها هيچ ترسی ندارم اما از جريان هوا وحشت میکنم. تو دستگاهتان تجير به هم نمیرسد؟
شهريار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جريان هوا... اين که واسه يک گياه تعريفی ندارد... چه مرموز است اين گل!»
-شب مرا بگذاريد زير يک سرپوش. اين جا هواش خيلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جايی که پيش از اين بودم...
اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانستهباشد دنياهای ديگری را بشناسد. شرمسار از اين که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به اين آشکاری مچش گيربيفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهريار کوچولو را بهاش يادآور شود:
-تجير کو پس؟
-داشتم میرفتم اما شما داشتيد صحبت میکرديد!
و با وجود اين زورکی بنا کردهبود به سرفه کردن تا او احساس پشيمانی کند.
به اين ترتيب شهريار کوچولو با همهی حسن نيّتی که از عشقش آب میخورد همان اول کار به او بد گمان شدهبود. حرفهای بی سر و تهش را جدی گرفتهبود و سخت احساس شوربختی میکرد.
يک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرفهاش گوش نمیدادم. هيچ وقت نبايد به حرف گلها گوش داد. گل را فقط بايد بوئيد و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر میکرد گيرم من بلد نبودم چهجوری از آن لذت ببرم. قضيهی چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کردهبود میبايست دلم را نرم کرده باشد...»
يک روز ديگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چيزی بفهمم. من بايست روی کرد و کارِ او در بارهاش قضاوت میکردم نه روی گفتارش... عطرآگينم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبايست ازش بگريزم. میبايست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم. گلها پُرَند از اين جور تضادها. اما خب ديگر، من خامتر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».
۹
گمان کنم شهريار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرندههای وحشی استفاده کرد.
صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که بايد مرتب کرد، آتشفشانهای فعالش را با دقت پاک و دودهگيری کرد: دو تا آتشفشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتايی خيلی خوب بود. يک آتشفشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» اين بود که آتشفشان خاموش را هم پاک کرد. آتشفشان که پاک باشد مرتب و يک هوا میسوزد و يکهو گُر نمیزند. آتشفشان هم عينهو بخاری يکهو اَلُو میزند. البته ما رو سيارهمان زمين کوچکتر از آن هستيم که آتشفشانهامان را پاک و دودهگيری کنيم و برای همين است که گاهی آن جور اسباب زحمتمان میشوند.
شهريار کوچولو با دلِگرفته آخرين نهالهای بائوباب را هم ريشهکن کرد. فکر میکرد ديگر هيچ وقت نبايد برگردد. اما آن روز صبح گرچه از اين کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرين آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زيرِ سرپوش چيزی نماندهبود که اشکش سرازير شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفهکرد، گيرم اين سرفه اثر چائيدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر میخواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از اين که به سرکوفت و سرزنشهای هميشگی برنخورد حيرت کرد و سرپوش به دست هاجوواج ماند. از اين محبتِ آرام سر در نمیآورد.
گل بهاش گفت: -خب ديگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از اين موضوع خبردار نشد تقصير من است. باشد، زياد مهم نيست. اما تو هم مثل من بیعقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... اين سرپوش را هم بگذار کنار، ديگر به دردم نمیخورد.
-آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نيستم... هوای خنک شب برای سلامتيم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حيوانات...
-اگر خواستهباشم با شبپرهها آشنا بشوم جز اين که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چارهای ندارم. شبپره بايد خيلی قشنگ باشد. جز آن کی به ديدنم میآيد؟ تو که میروی به آن دور دورها. از بابتِ درندهها هم هيچ کَکَم نمیگزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجهای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دستدست نکن ديگر! اين کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصميم گرفتهای بروی برو!
و اين را گفت، چون که نمیخواست شهريار کوچولو گريهاش را ببيند. گلی بود تا اين حد خودپسند...
۱۰
خودش را در منطقهی اخترکهای ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ ديد. اين بود که هم برای سرگرمی و هم برای چيزيادگرفتن بنا کرد يکیيکیشان را سياحت کردن.
اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسيار ساده و در عين حال پرشکوه نشسته بود و همين که چشمش به شهريار کوچولو افتاد داد زد:
-خب، اين هم رعيت!
شهريار کوچولو از خودش پرسيد: -او که تا حالا هيچ وقت مرا نديده چه جوری میتواند بشناسدم؟
ديگر اينش را نخواندهبود که دنيابرای پادشاهان به نحو عجيبی ساده شده و تمام مردم فقط يک مشت رعيت به حساب میآيند.
پادشاه که میديد بالاخره شاهِ کسی شده و از اين بابت کبکش خروس میخواند گفت: -بيا جلو بهتر ببينيمت. شهريار کوچولو با چشم پیِ جايی گشت که بنشيند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفتهبود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهندره افتاد.
شاه بهاش گفت: -خميازه کشيدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. اين کار را برايت قدغن میکنم. شهريار کوچولو که سخت خجل شدهبود در آمد که:
-نمیتوانم جلوِ خودم را بگيرم. راه درازی طیکردهام و هيچ هم نخوابيدهام...
پادشاه گفت: -خب خب، پس بِت امر میکنم خميازه بکشی. سالهاست خميازهکشيدن کسی را نديدهام برايم تازگی دارد. ياالله باز هم خميازه بکش. اين يک امر است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اين جوری من دست و پايم را گم میکنم... ديگر نمیتوانم.
شاه گفت: -هوم! هوم! خب، پس من بهات امر میکنم که گاهی خميازه بکشی گاهی نه.
تند و نامفهوم حرف میزد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.
پادشاه فقط دربند اين بود که مطيع فرمانش باشند. در مورد نافرمانیها هم هيچ نرمشی از خودش نشان نمیداد. يک پادشاهِ تمام عيار بود گيرم چون زيادی خوب بود اوامری که صادر میکرد اوامری بود منطقی. مثلا خيلی راحت در آمد که: «اگر من به يکی از سردارانم امر کنم تبديل به يکی از اين مرغهای دريايی بشود و يارو اطاعت نکند تقسير او نيست که، تقصير خودم است».
شهريار کوچولو در نهايت ادب پرسيد: -اجازه میفرماييد بنشينم؟
پادشاه که در نهايتِ شکوه و جلال چينی از شنل قاقمش را جمع میکرد گفت: -بهات امر میکنيم بنشينی.
منتها شهريار کوچولو ماندهبود حيران: آخر آن اخترک کوچکتر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا اين پادشاه به چی سلطنت میکرد؟ گفت: -قربان عفو میفرماييد که ازتان سوال میکنم...
پادشاه با عجله گفت: -بهات امر میکنيم از ما سوال کنی.
-شما قربان به چی سلطنت میفرماييد؟
پادشاه خيلی ساده گفت: -به همه چی.
-به همهچی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترکهای ديگر و باقی ستارهها اشاره کرد.
شهريار کوچولو پرسيد: -يعنی به همهی اين ها؟
شاه جواب داد: -به همهی اين ها.
آخر او فقط يک پادشاه معمولی نبود که، يک پادشاهِ جهانی بود.
-آن وقت ستارهها هم سربهفرمانتانند؟
پادشاه گفت: -البته که هستند. همهشان بیدرنگ هر فرمانی را اطاعت میکنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل نمیکنيم.
يک چنين قدرتی شهريار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنين قدرتی میداشت بی اين که حتا صندليش را يک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هيچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دويستبار غروب آفتاب را تماشا میکرد! و چون بفهمی نفهمی از يادآوریِ اخترکش که به امان خدا ولکردهبود غصهاش شد جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند:
-دلم میخواست يک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرماييد امر کنيد خورشيد غروب کند.
-اگر ما به يک سردار امر کنيم مثل شبپره از اين گل به آن گل بپرد يا قصهی سوزناکی بنويسد يا به شکل مرغ دريايی در آيد و او امريه را اجرا نکند کدام يکیمان مقصريم، ما يا او؟
شهريار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.
پادشاه گفت: -حرف ندارد. بايد از هر کسی چيزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت بايد پيش از هر چيز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بيندازند تو دريا انقلاب میکنند. حق داريم توقع اطاعت داشته باشيم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهريار کوچولو که هيچ وقت چيزی را که پرسيده بود فراموش نمیکرد گفت: -غروب آفتاب من چی؟
-تو هم به غروب آفتابت میرسی. امريهاش را صادر میکنيم. منتها با شَمِّ حکمرانیمان منتظريم زمينهاش فراهم بشود.
شهريار کوچولو پرسيد: -کِی فراهم میشود؟
پادشاه بعد از آن که تقويم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقيقه... و آن وقت تو با چشمهای خودت میبينی که چهطور فرمان ما اجرا میشود!
شهريار کوچولو خميازه کشيد. از اين که تماشای آفتاب غروب از کيسهاش رفتهبود تاسف میخورد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفتهبود. اين بود که به پادشاه گفت:
-من ديگر اينجا کاری ندارم. میخواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن يک رعيت غنج میزد گفت:
-نرو! نرو! وزيرت میکنيم.
-وزيرِ چی؟
-وزيرِ دادگستری!
-آخر اين جا کسی نيست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نيست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزدهايم. خيلی پير شدهايم، برای کالسکه جا نداريم. پيادهروی هم خستهمان میکند.
شهريار کوچولو که خم شدهبود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بيندازد گفت: -بَه! من نگاه کردهام، آن طرف هم ديارالبشری نيست.
پادشاه بهاش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. اين کار مشکلتر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمهکردن ديگران خيلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم میشود يک فرزانهی تمام عياری.
شهريار کوچولو گفت: -من هر جا باشم میتوانم خودم را محاکمه کنم، چه احتياجی است اين جا بمانم؟ پادشاه گفت: -هوم! هوم! فکر میکنيم يک جايی تو اخترک ما يک موش پير هست. صدايش را شب ها میشنويم. میتوانی او را به محاکمه بکشی و گاهگاهی هم به اعدام محکومش کنی. در اين صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پيدا میکند. گيرم تو هر دفعه عفوش میکنی تا هميشه زير چاق داشته باشيش. آخر يکی بيشتر نيست که.
شهريار کوچولو جواب داد: -من از حکم اعدام خوشم نمیآيد. فکر میکنم ديگر بايد بروم.
پادشاه گفت: -نه!
اما شهريار کوچولو که آمادهی حرکت شده بود و ضمنا هم هيچ دلش نمیخواست اسباب ناراحتی سلطان پير بشود گفت:
-اگر اعلیحضرت مايلند اوامرشان دقيقا اجرا بشود میتوانند فرمان خردمندانهای در مورد بنده صادر بفرمايند. مثلا میتوانند به بنده امر کنند ظرف يک دقيقه راه بيفتم. تصور میکنم زمينهاش هم آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهريار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشيد و به راه افتاد.
آنوقت پادشاه با شتاب فرياد زد: -سفير خودمان فرموديمت!
حالت بسيار شکوهمندی داشت.
شهريار کوچولو همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!
۱۱
اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهريار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -بهبه! اين هم يک ستايشگر که دارد میآيد مرا ببيند!
آخر برای خودپسندها ديگران فقط يک مشت ستايشگرند.
شهريار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجيب غريبی سرتان گذاشتهايد!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهلهی ستايشگرهايم بلند میشود. گيرم متاسفانه تنابندهای گذارش به اين طرفها نمیافتد.
شهريار کوچولو که چيزی حاليش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دستهايت را بزن به هم ديگر.
شهريار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهريار کوچولو با خودش گفت: «ديدنِ اين تفريحش خيلی بيشتر از ديدنِ پادشاهاست». و دوباره بنا کرد دستزدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقيقهای شهريار کوچولو که از اين بازی يکنواخت خسته شده بود پرسيد: -چه کار بايد کرد که کلاه از سرت بيفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنيد. آخر آنها جز ستايش خودشان چيزی را نمیشنوند.
از شهريار کوچولو پرسيد: -تو راستی راستی به من با چشم ستايش و تحسين نگاه میکنی؟
-ستايش و تحسين يعنی چه؟
-يعنی قبول اين که من خوشقيافهترين و خوشپوشترين و ثروتمندترين و باهوشترين مرد اين اخترکم.
-آخر روی اين اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود اين ستايشم کن. اين لطف را در حق من بکن.
شهريار کوچولو نيمچه شانهای بالا انداخت و گفت: -خب، ستايشت کردم. اما آخر واقعا چیِ اين برايت جالب است؟
شهريار کوچولو به راه افتاد و همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!
۱۲
تو اخترک بعدی میخوارهای مینشست. ديدار کوتاه بود اما شهريار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.
به میخواره که صُمبُکم پشت يک مشت بطری خالی و يک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری میکنی؟
میخواره با لحن غمزدهای جواب داد: -مِی میزنم.
شهريار کوچولو پرسيد: -مِی میزنی که چی؟
میخواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهريار کوچولو که حالا ديگر دلش برای او میسوخت پرسيد: -چی را فراموش کنی؟
میخواره همان طور که سرش را میانداخت پايين گفت: -سر شکستگيم را.
شهريار کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا کند پرسيد: -سرشکستگی از چی؟
میخواره جواب داد: -سرشکستگیِ میخواره بودنم را.
اين را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهريار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستیراستی چهقدر عجيبند!
۱۳
اخترک چهارم اخترک مرد تجارتپيشه بود. اين بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهريار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.
شهريار کوچولو گفت: -سلام. آتشسيگارتان خاموش شده.
-سه و دو میکند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بيست و دو. بيست و دو و شش بيست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بيست و شش و پنج سی و يک. اوف! پس جمعش میکند پانصدويک ميليون و ششصد و بيست و دو هزار هفتصد و سی و يک.
-پانصد ميليون چی؟
-ها؟ هنوز اين جايی تو؟ پانصد و يک ميليون چيز. چه میدانم، آن قدر کار سرم ريخته که!... من يک مرد جدی هستم و با حرفهای هشتمننهشاهی سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...
شهريار کوچولو که وقتی چيزی میپرسيد ديگر تا جوابش را نمیگرفت دست بردار نبود دوباره پرسيد:
-پانصد و يک ميليون چی؟
تاجر پيشه سرش را بلند کرد:
-تو اين پنجاه و چهار سالی که ساکن اين اخترکم همهاش سه بار گرفتار مودماغ شدهام. اوليش بيست و دو سال پيش يک سوسک بود که خدا میداند از کدام جهنم پيدايش شد. صدای وحشتناکی از خودش در میآورد که باعث شد تو يک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعهی دوم يازده سال پيش بود که استخوان درد بیچارهام کرد. من ورزش نمیکنم. وقت يللیتللی هم ندارم. آدمی هستم جدی... اين هم بار سومش!... کجا بودم؟ پانصد و يک ميليون و...
-اين همه ميليون چی؟
تاجرپيشه فهميد که نبايد اميد خلاصی داشته باشد. گفت: -ميليونها از اين چيزهای کوچولويی که پارهای وقتها تو هوا ديده میشود.
-مگس؟
-نه بابا. اين چيزهای کوچولوی براق.
-زنبور عسل؟
-نه بابا! همين چيزهای کوچولوی طلايی که وِلِنگارها را به عالم هپروت میبرد. گيرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خيالبافی نمیکنم.
-آها، ستاره؟
-خودش است: ستاره.
-خب پانصد ميليون ستاره به چه دردت میخورد؟
-پانصد و يک ميليون و ششصد و بيست و دو هزار و هفتصد و سی و يکی. من جديّم و دقيق.
-خب، به چه دردت میخورند؟
-به چه دردم میخورند؟
-ها.
-هيچی تصاحبشان میکنم.
-ستارهها را؟
-آره خب.
-آخر من به يک پادشاهی برخوردم که...
-پادشاهها تصاحب نمیکنند بلکه بهاش «سلطنت» میکنند. اين دو تا با هم خيلی فرق دارد.
-خب، حالا تو آنها را تصاحب میکنی که چی بشود؟
-که دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه کارت میخورد؟
-به اين کار که، اگر کسی ستارهای پيدا کرد من ازش بخرم.
شهريار کوچولو با خودش گفت: «اين بابا هم منطقش يک خرده به منطق آن دائمالخمره میبَرَد.» با وجود اين باز ازش پرسيد:
-چه جوری میشود يک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپيشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسيد: -اين ستارهها مال کیاند؟
-چه میدانم؟ مال هيچ کس.
-پس مال منند، چون من اول به اين فکر افتادم.
-همين کافی است؟
-البته که کافی است. اگر تو يک جواهر پيدا کنی که مال هيچ کس نباشد میشود مال تو. اگر جزيرهای کشف کنی که مال هيچ کس نباشد میشود مال تو. اگر فکری به کلهات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش میکنی و میشود مال تو. من هم ستارهها را برای اين صاحب شدهام که پيش از من هيچ کس به فکر نيفتاده بود آنها را مالک بشود.
شهريار کوچولو گفت: -اين ها همهاش درست. منتها چه کارشان میکنی؟
تاجر پيشه گفت: -ادارهشان میکنم، همين جور میشمارمشان و میشمارمشان. البته کار مشکلی است ولی خب ديگر، من آدمی هستم بسيار جدی.
شهريار کوچولو که هنوز اين حرف تو کَتَش نرفتهبود گفت:
-اگر من يک شال گردن ابريشمی داشته باشم میتوانم بپيچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر يک گل داشته باشم میتوانم بچينم با خودم ببرمش. اما تو که نمیتوانی ستارهها را بچينی!
-نه. اما میتوانم بگذارمشان تو بانک.
-اينی که گفتی يعنی چه؟
-يعنی اين که تعداد ستارههايم را رو يک تکه کاغذ مینويسم میگذارم تو کشو درش را قفل میکنم.
-همهاش همين؟
-آره همين کافی است.
شهريار کوچولو فکر کرد «جالب است. يک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نيست که آن قدرها جديش بشود گرفت». آخر تعبير او از چيزهای جدی با تعبير آدمهای بزرگ فرق میکرد.
باز گفت: -من يک گل دارم که هر روز آبش میدهم. سه تا هم آتشفشان دارم که هفتهای يک بار پاک و دودهگيریشان میکنم. آخر آتشفشان خاموشه را هم پاک میکنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو اين حساب، هم برای آتشفشانها و هم برای گل اين که من صاحبشان باشم فايده دارد. تو چه فايدهای به حال ستارهها داری؟
تاجرپيشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چيزی پيدا نکرد. و شهريار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: -اين آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجيبند!
۱۴
اخترکِ پنجم چيز غريبی بود. از همهی اخترکهای ديگر کوچکتر بود، يعنی فقط به اندازهی يک فانوس پايهدار و يک فانوسبان جا داشت.
شهريار کوچولو از اين راز سر در نياورد که يک جا ميان آسمان خدا تو اخترکی که نه خانهای روش هست نه آدمی، حکمت وجودی يک فانوس و يک فانوسبان چه میتواند باشد. با وجود اين تو دلش گفت:
-خيلی احتمال دارد که اين بابا عقلش پارهسنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپيشه و مسته کم عقلتر نيست. دست کم کاری که میکند يک معنايی دارد. فانوسش را که روشن میکند عينهو مثل اين است که يک ستارهی ديگر يا يک گل به دنيا میآورد و خاموشش که میکند پنداری گل يا ستارهای را میخواباند. سرگرمی زيبايی است و چيزی که زيبا باشد بی گفتوگو مفيد هم هست.
وقتی رو اخترک پايين آمد با ادب فراوان به فانوسبان سلام کرد:
-سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
-دستور است. صبح به خير!
-دستور چيه؟
-اين است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوسبان جواب داد: -خب دستور است ديگر.
شهريار کوچولو گفت: -اصلا سر در نميارم.
فانوسبان گفت: -چيز سر در آوردنیيی توش نيست که. دستور دستور است. روز بخير!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پيشانيش را خشکاند و گفت:
-کار جانفرسايی دارم. پيشتر ها معقول بود: صبح خاموشش میکردم و شب که میشد روشنش میکردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم میتوانستم بگيرم بخوابم...
-بعدش دستور عوض شد؟
فانوسبان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همين جاست: سياره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
-خب؟
-حالا که سياره دقيقهای يک بار دور خودش میگردد ديگر من يک ثانيه هم فرصت استراحت ندارم: دقيقهای يک بار فانوس را روشن میکنم يک بار خاموش.
-چه عجيب است! تو اخترک تو شبانه روز همهاش يک دقيقه طول میکشد!
فانوسبان گفت: -هيچ هم عجيب نيست. الان يک ماه تمام است که ما داريم با هم اختلاط میکنيم.
-يک ماه؟
-آره. سی دقيقه. سی روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
شهريار کوچولو به فانوسبان نگاه کرد و حس کرد اين مرد را که تا اين حد به دستور وفادار است دوست میدارد. يادِ آفتابغروبهايی افتاد که آن وقتها خودش با جابهجا کردن صندليش دنبال میکرد. برای اين که دستی زير بال دوستش کرده باشد گفت:
-میدانی؟ يک راهی بلدم که میتوانی هر وقت دلت بخواهد استراحت کنی.
فانوسبان گفت: -آرزوش را دارم.
آخر آدم میتواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلی کند.
شهريار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
-تو، اخترکت آنقدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن میتوانی يک بار دور بزنيش. اگر آن اندازه که لازم است يواش راه بروی میتوانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی. پس هر وقت خواستی استراحت کنی شروع میکنی به راهرفتن... به اين ترتيب روز هرقدر که بخواهی برايت کِش میآيد.
فانوسبان گفت: -اين کار گرهی از بدبختی من وا نمیکند. تنها چيزی که تو زندگی آرزويش را دارم يک چرت خواب است.
شهريار کوچولو گفت: -اين يکی را ديگر بايد بگذاری در کوزه.
فانوسبان گفت: -آره. بايد بگذارمش در کوزه... صبح بخير!
و فانوس را خاموش کرد.
شهريار کوچولو ميان راه با خودش گفت: گرچه آنهای ديگر، يعنی خودپسنده و تاجره اگر اين را میديدند دستش میانداختند و تحقيرش میکردند، هر چه نباشد کار اين يکی به نظر من کمتر از کار آنها بیمعنی و مضحک است. شايد به خاطر اين که دست کم اين يکی به چيزی جز خودش مشغول است.
از حسرت آهی کشيد و همان طور با خودش گفت:
-اين تنها کسی بود که من میتوانستم باش دوست بشوم. گيرم اخترکش راستی راستی خيلی کوچولو است و دو نفر روش جا نمیگيرند.
چيزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به اين اخترک کوچولويی که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بيست و چهار ساعت برکت پيدا کرده بود.
۱۵
اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراختر، و آقاپيرهای توش بود که کتابهای کَتوکلفت مینوشت.
همين که چشمش به شهريار کوچولو افتاد با خودش گفت:
-خب، اين هم يک کاشف!
شهريار کوچولو لب ميز نشست و نفس نفس زد. نه اين که راه زيادی طی کرده بود؟
آقا پيره بهاش گفت: -از کجا میآيی؟
شهريار کوچولو گفت: -اين کتاب به اين کلفتی چی است؟ شما اينجا چهکار میکنيد؟
آقا پيره گفت: -من جغرافیدانم.
-جغرافیدان چه باشد؟
-جغرافیدان به دانشمندی میگويند که جای درياها و رودخانهها و شهرها و کوهها و بيابانها را میداند.
شهريار کوچولو گفت: -محشر است. يک کار درست و حسابی است.
و به اخترک جغرافیدان، اين سو و آنسو نگاهی انداخت. تا آن وقت اخترکی به اين عظمت نديدهبود.
-اخترکتان خيلی قشنگ است. اقيانوس هم دارد؟
جغرافیدان گفت: -از کجا بدانم؟
شهريار کوچولو گفت: -عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چهطور؟
جغرافیدان گفت: -از کجا بدانم؟
-شهر، رودخانه، بيابان؟
جغرافیدان گفت: از اينها هم خبری ندارم.
-آخر شما جغرافیدانيد؟
جغرافیدان گفت: -درست است ولی کاشف که نيستم. من حتا يک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافیدان نيست که دورهبيفتد برود شهرها و رودخانهها و کوهها و درياها و اقيانوسها و بيابانها را بشمرد. مقام جغرافیدان برتر از آن است که دوره بيفتد و ولبگردد. اصلا از اتاق کارش پا بيرون نمیگذارد بلکه کاشفها را آن تو میپذيرد ازشان سوالات میکند و از خاطراتشان يادداشت بر میدارد و اگر خاطرات يکی از آنها به نظرش جالب آمد دستور میدهد روی خُلقيات آن کاشف تحقيقاتی صورت بگيرد.
-برای چه؟
-برای اين که اگر کاشفی گندهگو باشد کار کتابهای جغرافيا را به فاجعه میکشاند. هکذا کاشفی که اهل پياله باشد.
-آن ديگر چرا؟
b-چون آدمهای دائمالخمر همه چيز را دوتا میبينند. آن وقت جغرافیدان برمیدارد جايی که يک کوه
بيشتر نيست مینويسد دو کوه.
شهريار کوچولو گفت: -پس من يک بابايی را میشناسم که کاشف هجوی از آب در میآيد.
-بعيد نيست. بنابراين، بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج نيست تحقيقاتی هم روی کشفی که کرده انجام میگيرد.
-يعنی میروند میبينند؟
-نه، اين کار گرفتاريش زياد است. از خود کاشف میخواهند دليل بياورد. مثلا اگر پای کشف يک کوه بزرگ در ميان بود ازش میخواهند سنگهای گندهای از آن کوه رو کند.
جغرافیدان ناگهان به هيجان در آمد و گفت: -راستی تو داری از راه دوری میآيی! تو کاشفی! بايد چند و چون اخترکت را برای من بگويی.
و با اين حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش را تراشيد. معمولا خاطرات کاشفها را اول بامداد يادداشت میکنند و دست نگه میدارند تا دليل اقامه کند، آن وقت با جوهر مینويسند.
گفت: -خب؟
شهريار کوچولو گفت: -اخترک من چيز چندان جالبی ندارد. آخر خيلی کوچک است. سه تا آتشفشان دارم که دوتاش فعال است يکيش خاموش. اما، خب ديگر، آدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافیدان هم گفت: -آدم چه میداند چه پيش میآيد.
-يک گل هم دارم.
-نه، نه، ما ديگر گل ها را يادداشت نمیکنيم.
-چرا؟ گل که زيباتر است.
-برای اين که گلها فانیاند.
-فانی يعنی چی؟
جغرافیدان گفت: -کتابهای جغرافيا از کتابهای ديگر گرانبهاترست و هيچ وقت هم از اعتبار نمیافتد. بسيار به ندرت ممکن است يک کوه جا عوض کند. بسيار به ندرت ممکن است آب يک اقيانوس خالی شود. ما فقط چيزهای پايدار را مینويسيم.
شهريار کوچولو تو حرف او دويد و گفت: -اما آتشفشانهای خاموش میتوانند از نو بيدار بشوند. فانی را نگفتيد يعنی چه؟
جغرافیدان گفت: -آتشفشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمیکند. آنچه به حساب میآيد خود کوه است که تغيير پيدا نمیکند.
شهريار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چيزی از کسی میپرسيد ديگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: -فانی يعنی چه؟
-يعنی چيزی که در آينده تهديد به نابودی شود.
-گل من هم در آينده نابود میشود؟
-البته که میشود.
شهريار کوچولو در دل گفت: «گل من فانی است و جلو دنيا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هيچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کردهام!»
اين اولين باری بود که دچار پريشانی و اندوه میشد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسيد: -شما به من ديدن کجا را توصيه میکنيد؟
جغرافیدان بهاش جواب داد: -سيارهی زمين. شهرت خوبی دارد...
و شهريار کوچولو هم چنان که به گلش فکر میکرد به راه افتاد.
۱۶
لاجرم، زمين، سيارهی هفتم شد.
زمين، فلان و بهمان سياره نيست. رو پهنهی زمين يکصد و يازده پادشاه (البته بامحاسبهی پادشاهان سياهپوست)، هفت هزار جغرافیدان، نهصد هزار تاجرپيشه، پانزده کرور میخواره و ششصد و بيست و دو کرور خودپسند و به عبارت ديگر حدود دو ميليارد آدم بزرگ زندگی میکند. برای آنکه از حجم زمين مقياسی به دستتان بدهم بگذاريد بهتان بگويم که پيش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قارهی زمين وسايل زندگیِ لشکری جانانه شامل يکصد و شصت و دو هزار و پانصد و يازده نفر فانوسبان را تامين کنند.
روشن شدن فانوسها از دور خيلی باشکوه بود. حرکات اين لشکر مثل حرکات يک بالهی تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوسبانهای زلاندنو و استراليا بود. اينها که فانوسهاشان را روشن میکردند، میرفتند میگرفتند میخوابيدند آن وقت نوبت فانوسبانهای چين و سيبری میرسيد که به رقص درآيند. بعد، اينها با تردستی تمام به پشت صحنه میخزيدند و جا را برای فانوسبانهای ترکيه و هفت پَرکَنِهی هند خالی می کردند. بعد نوبت به فانوسبانهای آمريکایجنوبی میشد. و آخر سر هم نوبت فانوسبانهای افريقا و اروپا میرسد و بعد نوبت فانوسبانهای آمريکای شمالی بود. و هيچ وقتِ خدا هم هيچکدام اينها در ترتيب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمیشدند. چه شکوهی داشت! ميان اين جمع عظيم فقط نگهبانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگهبانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمری به بطالت و بیهودگی میگذراندند: آخر آنها سالی به سالی همهاش دو بار کار میکردند.
۱۷
آدمی که اهل اظهار لحيه باشد بفهمی نفهمی میافتد به چاخان کردن. من هم تو تعريف قضيهی فانوسبانها برای شما آنقدرهاروراست نبودم. میترسم به آنهايی که زمين ما را نمیسناسند تصور نادرستی داده باشم. انسانها رو پهنهی زمين جای خيلی کمی را اشغال میکنند. اگر همهی دو ميليارد نفری که رو کرهی زمين زندگی میکنند بلند بشوند و مثل موقعی که به تظاهرات میروند يک خورده جمع و جور بايستند راحت و بیدرپسر تو ميدانی به مساحت بيست ميل در بيست ميل جا میگيرند. همهی جامعهی بشری را میشود يکجا روی کوچکترين جزيرهی اقيانوس آرام کُپه کرد.
البته گفتوگو ندارد که آدم بزرگها حرفتان را باور نمیکنند. آخر تصور آنها اين است که کلی جا اشغال کردهاند، نه اينکه مثل بائوبابها خودشان را خيلی مهم میبينند؟ بنابراين بهشان پيشنهاد میکنيد که بنشينند حساب کنند. آنها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس اين پيشنهاد حسابی کيفورشان میکند. اما شما را به خدا بیخودی وقت خودتان را سر اين جريمهی مدرسه به هدر ندهيد. اين کار دو قاز هم نمیارزد. به من که اطمينان داريد. شهريار کوچولو پاش که به زمين رسيد از اين که ديارالبشری ديده نمیشد سخت هاج و واج ماند.
تازه داشت از اين فکر که شايد سياره را عوضی گرفته ترسش بر میداشت که چنبرهی مهتابی رنگی رو ماسهها جابهجا شد.
شهريار کوچولو همينجوری سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهريار کوچولو پرسيد: -رو چه سيارهای پايين آمدهام؟
مار جواب داد: -رو زمين تو قارهی آفريقا.
-عجب! پس رو زمين انسان به هم نمیرسد؟
مار گفت: -اينجا کوير است. تو کوير کسی زندگی نمیکند. زمين بسيار وسيع است.