مکتب های فمینیستی:
1- فمينيسم ليبرال:
بنابراين مكتب، براى احقاق حقوق زنان، بايد در چارچوب حكومتهاى ليبرالى مبارزه كرد. بر اساس اين ديدگاه، حكومت بر درستى بنا شده، اما حقوق و امتيازاتى كه اعطا مىكند بايد به زنان همه تعميم يابد.
اعتقاد پيروان اين مكتب اين است كه نقشهاى جنسيتى و پيش داورىهاى تبعيضآميز، باورهاى پذيرفته شده درباره تفاوتهاى طبيعى در جنس و روابط اجتماعى است كه سر نوشت متفاوتى براى زن و مرد رقم مىزند. در نتيجه، ليبرالها مخالف نقشهاى كليشهاى در خانواده و جامعه هستند.
آرمان آنها تحقق جامعهاى دو جنسيتى است؛ جامعهاى كه اعضاى آن از نظر جنس مذكر يا مؤنث هستند، اما ويژگىهاى زنانه يا مردانه با اختلافات فاحش نشان نمىدهند. اينان معتقدند از راه تغيير قوانين و ايجاد فرصتهاى بيشتر آموزشى و اقتصادى و ورود زنان به حيطه امور اجتماعى، مىتوان به اين آرمان دست يافت.
2- فمينيسم ماركسيست:
محور اصلى توجه فمينيستهاى ماركسيست، توجه به نقش اختلافات طبقاتى و تحول ابزار توليد در وقوع تحولات فرهنگى و اجتماعى است.
به نظر ماركس، در جوامع اوليه بشرى، از ساختار خانوادگى كنونى خبرى نبود و مردم به صورت شبكههاى گسترده خويشاوندى به هم پيوند مىخوردند. با پيدايش مالكيت خصوصى و جايگزينى اقتصاد شبانى و كشاورزى، شكست تاريخى جنس زن رقم خورد. مردانِ مدعىِ مالكيت ابزار توليد شدند و نياز به نيروى كار آنان را واداشت تا همسران و فرزندان را به اطاعت خود وادارند. تفكرات ماركسيستى، اطاعت جنس زن از مرد را ريشهدار در مسائل اقتصادى مىداند.
در ديدگاه كلىِ ماركس و انگلس تفاوت چندانى نمىبينيم. به نظر آنان، خانواده اولين نهاد اجتماعى است كه تقسيم كار نابرابر در آن صورت مىپذيرد. ماركس مىگويد:«خانواده براى رفع نيازهاى نظام سرمايهدارى و مشخصا به دليل خواست مردان براى انتقال ميراث خود به وارثان مشروع شكل گرفت.»
بنا بر نظر فمينيستهاى ماركسيست، تحولات اقتصادى منشأ فرودستى زنان و انقلاب صنعتى و نفى سرمايهدارى عامل رهايى زنانى از وضعيت كنونى مىباشد.
3- فمينيست راديكال:
فمينيست راديكال، جنبشى انقلابى براى رهايى زنان است. هواداران اين جنبش معتقدند كه هيچ حوزهاى از جامعه نيست كه مردان در آن دخالت نداشته باشند. در نتيجه، در هر جنبهاى از زندگى زنان كه اكنون طبيعى شمرده مىشود، بايد ترديد كرد و به دنبال راه هايى تازه براى جريان امور بود. هسته مركزى عقايد فمينيست راديكال اين است كه نابرابرىهاى جنسيتى محصول يک نظام مقتدر و مرد سالار و مهمترين شكل نابرابرى اجتماعى است.
سيمون دوبوار، از شخصيتهاى مشهور راديكال، مىگويد: هيچ انسانى زن يا مرد متولد نمىشود، بلكه هويت زنانه يا مردانه را در طول حيات خود كسب مىكند. تفاوتهاى فيزيولوژيک تنها زن و مرد را از لحاظ زيست شناختى متمايز مىكند و تفاوتهاى ذهنى و روحى و اختلافات در نگرشها و استعدادها، تماما محصول روابط اجتماعى و تاريخى است. بر اين اساس، به علت اين كه طبيعتِ ثابت بشرى وجود ندارد، تقسيم وظايف به زنانه و مردانه، خطاست.
اين گروه فمينيستى معتقدند كه نابرابرى زنان ريشههاى عميقى در فرهنگها و ذهنيتها دارد و انقلاب در قوانين تا زمانى كه در درون فرهنگِ موجود انجام شود، تنها مرحمى بر زخمهاى عميق جنس مؤنث است. اينان زنان را به خلق هويت تازهاى براى خود ترغيب مىكنند كه استوار بر پايه زنانگى حقيقى باشد و آنان را به بزرگداشت شكل تازهاى از خلاقيت زنانه فرا مىخوانند كه به خواهرى و هويت خويش تكيه كنند.
آرمان راديكال فمينيستها تحقق جامعهاى فاقد از جنسيت است، اما بسيارى از آنان پا را از اين هم فراتر گذاشته و صفات ارزشمند را صفات ويژه زنان دانستهاند. لذا آرمان انسانى آنان، آرمان زن است؛ اما نه زنى كه تحت سلطه نظام پدرسالارانه باشد. راديكالها براى رسيدن به اين آرمان، تنها انقلاب جنس مونث عليه مذكر را مؤثر مىداند. از اينرو، مبارزه سياسى سازماندهى شده عليه جنس مذكر، چه در حوزه عمومى(جامعه) و چه در حوزه خصوصى (خانواده)، را لازم مىدانند؛ زيرا معتقدند فرهنگ، دانش و درک ذهنى زنان همواره از سوى مردان انكار شده و علم مردانه براى مشروعيت بخشيدن به ايدئولوژىهايى كه زن را حقير و موظف به كار خانگى معرفى مىكند به كار رفته است.
4- فمينيسم سوسياليستى:
اين گرايش تلفيقى از دو ديدگاهِ فمينيسم ماركسيسم و راديكال است كه معتقد است هم نظام جنسيتى پدر سالارانه و هم نظام سرمايه دارى در ستم عليه زنان نقش ايفا مىكنند. آنان جنسيت، نژاد، سن و مليت را عامل ستم بر زنان و فقدان آزادى زنان را محصول كنترلى مىدانند كه قلمروهاى عمومى و خصوصى بر آنان اعمال مىشود. به اعتقاد اين گروه، در تمامى جوامع، جنس مذكر بر جنس مونث رابطهاى سلطهآميز برقرار كرده است؛ اما اين رابطه در نظام سرمايه دارى به شكل سرمايه دارى پدرسالارانه درآمده كه عمق ظلم به زنان را نشان مىدهد.
آنان براى رهايى جنس زن، خواستار اصلاح نظام اقتصادى جامعه و حاكميت سوسياليسم و نيز اصلاح در ابعاد فرهنگى و روانكاوانه جامعه و رفع تقسيم كار جنسى در همه قلمروها هستند. از اين رو، مىتوان گفت فمينيسم سوسياليست، نظام اقتصادى و سلطه پدر سالارانه را عامل فرودستى زنان مىدانند و مبارزه طبقاتى و جنسيتى را راه حل وضعيت زنان.
5- فمينيسم فرامدرن(پست مدرنيسم):
از اواخر دهه 70 ميلادى، گروهى از فمينيستها به دفاع از خانواده، نقش مادرى و تفاوتهاى طبيعى زن و مرد پرداختند.
نسبىگرايى، شاخصه اصلى ديدگاه فرامدرن است. از ديدگاه آنان، هر مكتب فكرى كه مدعى درک واقعيت در وجهى يكسان شود، هم گمراه كننده است و هم فريبنده. آنان تلاش براى ايجاد يک مكتب فمينيستى خاص را رد مىكنند؛ چون معتقدند روش زنان براى درک خويش چند گانه و متنوع است و هويت زن از طريق يک رشته عوامل ادراک مىشود كه بر يكديگر تأثير مىگذارند، مثل سن، قد، طبقه، نژاد و فرهنگ، كه هيچ تلاشى براى كشاندن اين عوامل تحت يک ايدئولوژى واحد ممكن نخواهد بود.
در اين ديدگاه، هر فرهنگى براى مشكلات جامعه خود پاسخهايى بومى دارد كه بايد تنها در محدوده همان فرهنگ مورد ارزيابى قرار گيرد. لذا زنان در شرايط و مناطق مختلف، راههاى متفاوتى براى مقابله با پدر سالارى بايستى بيابند. برخى از روشنفكران اين گروه بر حفظ ويژگىهاى زنانگى تأكيد دارند و معتقدند كه زن، نيازمند خانواده و برخوردارى از نعمت فرزند است. پست مدرنيسم علت فرودستى زنان را وجود رفتارهايى مىداند كه از بدو تولد ميان دختر و پسر تفاوت ايجاد مىكند. از اين رو، جامعه مطلوب را جامعهاى مىداند دو جنسيتى كه تشابه حقوق زن و مرد در آن تأمين شده باشد.
6- فمينيسم اسلامى:
فمينيسم اسلامى در چند سال اخير، به ادبيات دفاع از حقوق زنان راه يافته و در برخى كشورهاى اسلامى بخشى از زنان را به خود جذب نموده است.
از اواخر قرن 19 ميلادى، انديشههاى زنگرايانه غربى توسط آثار مكتوب نويسندگان مسلمانِ آشنا به غرب، به كشورهاى اسلامى راه يافت. شايد كشور مصر اولين كشور اسلامى باشد كه انديشههاى فمينيستى به آن راه يافته باشد. از مهمترين آثار زنپژوهى اين دوره مىتوان به كتاب «المرأة والمرأة الجديدة»، نوشته قاسم امين، اشاره كرد.
در ايران، انديشه دفاع از حقوق زنان همزمان با مشروطه مطرح شد. در ابتدا، نويسندگان ضرورت بهداشت زنان را به عنوان اولويت و حقوق زنان را در رتبه بعدى مطرح كردند. پديده فمينيسم اسلامى كه خود را داراى مبانى تئوريک خاصى مىداند و بر اساس يک جهانبينى تعريف شده به تحليل دين و آموزههاى مىپردازد، در ايران عمرى كمتر از دو دهه دارد و به دو دليل قوت گرفت: 1. بافت دينى و مذهبى جامعه كه نگرشى خاص درباره زن دارد؛ 2. نظام حكومت دينى كه به مقتضاى آن حقوق اسلامى مانند حقوق جزايى، مدنى و سياسى اعمال مىگردد؛ كه اجراى اين قوانين در نظام اجتماعى ما چالشهايى را بين نگرش سنتى و نوين درباره مسائل زنان به وجود آورده است.